تبليغاتX
حوض ماهی

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی

 

مالزی حدود بیست و پنج میلیون نفر جمعیت دارد و به قول خودشان یک کشور کاملاً اینترنشنال است. متمولین و ثروتمندانشان مالایایی ، سخت کوشان و موفقینشان چینی، طبقه متوسط و کارگرشان هندی و دانشجویانشان ایرانی اند.

 

به جرئت می توانم بگویم اگر ختم نبوت اعلام نشده بود به پیامبری " ماهاتیر محمد" نخست وزیر اسطوره ای پیشین مالزی ایمان می آوردم. کسی که با یک برنامه ریزی حساب شده و پیاده سازی قانون یک کشور اسلامی مفلوک بدبخت که درسطح پاکستان و بنگلادش بود را به یک کشور توسعه یافته و فوق مدرن تبدیل کرد.

ماهاتیر محمد یک برنامه ی مشهور بیست بیست (2020) ارائه داد و گفت باید تا سال 2020 به یک کشور توسعه یافته پیشرفته تبدیل شویم و من دوازده سال قبل از رسیدن آنها به  این موفقیت بزرگ، با دیدن مالزی توسعه یافته، جلوی دوراندیشی و بزرگ منشی او و هماهنگی و همیاری مردم مالزی سر تعظیم فرو می آورم.

با اینکه چهار سال پیش در اروپا بودم اما پیشرفت و نوع تکنولوژی که در مالزی دیدم هرگز ندیده بودم. می شود گفت سرعت پیشرفت تکنولوژی در جهان بگونه ایست که ما با این اوضاع و احوال و درگیریهای یومیه و روزمره و بدبختی و گرفتاری هرگز به آن نمی رسیم.

 

برایتان یک مثال ساده می زنم. چهار سال پیش  در همه کشورهای اروپایی کافی نت وجود داشت و می توانستی خیلی راحت استفاده کنی. کیوسکهای اینترنتی که تازه حالا در برخی دانشگاه ها و فرودگاههای ما نصب شده و برای کار کردن به کارت تلفن احتیاج دارد را من سال 2004 در فرانسه دیده بودم. البته با دو تفاوت عمده اولاً فقط قابلیت دریافت اطلاعات را داشت نه ارسال و دیگر اینکه مجانی بود. اما در مالزی کافی نت بسیار کم و محدود است و من شخصاً اصلا پیدا نکردم. در تمام این کشور اینترنت wireless پوشش داده شده و برای استفاده از اینترنت باید از لب تابت استفاده کنی. شما می توانید شماره اتاقتان را به هتل بدهید تا اینترنتتان را فعال کند . یا روی سفارش غذای رستوران و کافی شاپ اینترنت را هم تقاضا کنید. آنها هم این امکان را به شما می دهند که با لب تاب خود کانکت شده و استفاده کنید. با سرعتی در حد مرگ. هنوز نام صفحه را وارد نکردید همه عکسها و متعلقاتش می آید!! آن وقت وزیر محترم مخابرات دولت مهرورز و خدمتگزار می آید و می گوید همین سرعت اینترنت برای ایران کافیست. بیش از این می خواهیم چه کار؟!!!

 

در کوالالامپور اولین چیزی که جلوه می کند برجها و آسمانخراشهاست. برجهای دوقلوی پتروناس با 88 طبقه تجاری که طبقه 42 آنها به هم وصل است کلاه بیننده را به زمین می اندازد. پتروناس بلندترین برج دنیاست که بعد از آن برج العربی دوبی و در مقام سوم دوباره یک برج مخابراتی است که در کوالامپور قرار دارد. و جالب اینجاست که همه اینها در ده  پانزده سال اخیر ساخته شده اند. پایتخت ،شهری فوق العاده تمیز، مدرن، خوش ساخت و با جدیدترین متدهای معماری است. ارجحیت کوالالامپور به اروپا همین است که چون تازه ساز است چیزی به عنوان بافت قدیمی در آن وجود ندارد.

 

             رجهای دوقلوی پتروناس

 

علاوه بر این پایتخت جدیدی به نام (پوتراجایا) در نزدیکی کوالالامپور در حال تاسیس بود که قرار بود وزارتخانه ها و مراکز اداری مالزی به آن منتقل بشود. در این شهر عجیب و غریب تمام مناظر دیدنی دنیا از هر کشوری ساخته شده بود و مناظری از جمله پل الکساندر، یادبود پیروزی فرانسه، پل خوشبختی و پل خواجوی اصفهان در آن بود. معماری اصیل اسلامی در این شهر حرف اول را می زند. فروش ملک در این منطقه به خارجی ها و مخصوصاً غیرمسلمان محدود بود و مکانی تقدیم شده به ملت مالزی است.

مالزی یک کشور پادشاهی است که هر استان آنهم یک پادشاه مستقل دارد. نخست وزیر، وزیر دارایی هم هست و تمام آنها در شهر جدید برای خود کاخی مستقل داشتند. وزارت دادگستری کم مراجعه ترین وزارت خانه و یک مکان تقریباً نیمه تعطیل بود که به دلیل امنیت بالای مالزی خلوت خلوت بود.

به زودی ماشینهای با سوخت بنزین حق تردد در این منطقه را نخواهند داشت و آلودگی در آن کاملاً کنترل می شود.آب دریاچه های آن روزی سه بار عوض می شد.و جمعیت آن حدود پانصدهزار نفر باقی می ماند.

 

 

          پوتراجایا 

 

 در مالزی معبد هندوها، بودایی ها، تائوئیستها و مساجد همه در کنار همند. همه ادیان احترام دارند و همه آزادند. (شیوا) بزرگترین خدای هندوها که قامتی به اندازه پنجاه متر دارد و در مقدس ترین معبد هندوهاست در مالزی مسلمان!!! قرار دارد. جالب اینجاست که سالی یک بار هندوها مراسمی شبیه حج ما می گیرند و میلیونها نفر در یک زمان خاص به اینجا می آیند و آزادانه زیارت می کنند.

 

در استان " پهنگ" مالزی منطقه ای به نام "گنتینگ" وجود دارد که محصول فکر خوب یک چینی به نام "تانگ" است. در این منطقه باید سوار بزرگترین تله کابین دنیا به طول چهار کیلومتر و ارتفاع 1500 متر بشوی تا به یک منطقه توریستی برسی. در این منطقه چندین هتل. یک شهربازی سر پوشیده، یک پارک آبی فوق العاده بزرگ و دومین کازینوی بزرگ دنیا(بعد از لاس وگاس امریکا) وجود دارد.

بزرگترین هتل دنیا که 6180 اتاق دارد در این مکان است. جالب اینجاست که ورودی این تله کابین به پول ما کمتر از سه هزار تومان است. نکته فوق العاده مهم و جالب اینکه از آنجایی که مالزی کشوری مسلمان است، ورود مالزیایی ها به کازینو ممنوع است ولی توریستها می توانند به راحتی به آنجا بروند و بازی کنند. در چهل متری این کازینو نمازخانه ای وجود دارد که اگر خواستید قمار کنید، اگر نخواستید نیایش!!!.... و این است مفهوم آزادی واقعی!!!

 

 

         GENTING

 

راستش را بخواهید حس می کنم نوشته هایم خیلی مبسوط و طولانی شدند. امروز کلک داستان مالزی را می کنم و یک پست کوتاه هم برای سنگاپور می نویسم و تمام!

 

شنیده ام در مالزی کار برای ایرانی های غیر دانشجو به سختی گیر می آید. آنها معتقدند خارجی ها بیایند و در اینجا تکنولوژی را به ما یاد بدهند و خنگهایشان بمانند و با هوشهایشان بروند. اگر ایرانی به راحتی بتواند کار کند دیگر جایی برای بومی ها نمی ماند.چون ایرانی تیزهوش است و جای آنها را می گیرد. در موقعیت مشابه استخدام هندی، فیلیپینی و اندونزیایی به ایرانی ترجیح داده می شود ولی اگر فارغ التحصیل خود مالزی باشی اوضاع اندکی بهتر است. در ضمن اگر اهل تجارت و کار مستقل باشی می توانی تاجر موفقی شوی. استادی دانشگاه هم برای ایرانیان تحصیل کرده شغل قابل دسترسی است.

 

از نکات منفی مالزی می توان به دو نکته اشاره کرد : یکی اینکه به دلیل روغن مخصوصی که به غذاهایشان می زنند بوی مخصوصی در پس زمینه این کشور وجود دارد... بوی بدی نیست ولی خب در همه جا و مخصوصاً جاهایی که رستوران زیاد است به مشام می رسد و دومین مسئله اینکه در این مملکت چیزی به عنوان لبنیات وجود ندارد و یا بسیار محدود است. مثلاً در صبحانه هتل مقدار قلیلی شیر بود و اصلاً چیزی به عنوان پنیر و ماست و دوغ در مالزی نمی بینی. یکی از بچه ها می گفت یک جایی ماست گیر آورده که به پول ما می شده سطلی دوازده هزار تومان!!!! البته آنها مواد مورد نیاز بدنشان را به جای لبنیات با ماهی تامین می کنند و مشکلی ندارند ولی برای ما که خودمان را با لبنیات خفه می کنیم خیلی سخت است!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:23  توسط رضا سیرجانی  | 

 

مالایی ها مردمی فوق العاده مودب، مهربان و محترمند که لبخند از لبانشان نمی افتد و به همان اندازه که از هندی ها متنفرند ، عاشق ایرانی ها هستند.

اکثر قریب به اتفاق مردم مالزی زبان انگلیسی را می فهمند و صحبت می کنند. ممکن است راننده تاکسی و فروشنده و دربان هتل ،الزامی به رعایت دستور زبان نبینند ولی تقریباً کلمات کلیدی را همه بلدند. از لحظه ای که به کوالالامپور رسیدم با توجه به موقعیت پیش آمده و اینکه از تور هم جدا شده بودم بالاجبار استارت زبان خودم را زدم و تا زمانیکه به UKM رسیدم کاملاً راحت و بدون اضطراب صحبت می کردم.

چیزی که در این دانشگاه توجه مرا به خود جلب کرد و برایم خیلی جالب بود این بود که اکثر پرسنل آن خانم بودند. شاید به جرئت بشود گفت از هر ده نفر ، نه نفر خانم بود.  پروفسور آزاه  هم از نظر موقعیت شغلی ،نفر دوم دانشکده بود.چیزی شبیه معاون آموزشی! برای خودش دفتر و دستکی و منشی و دم و دستگاهی داشت.

ساعت 11 بود و من یک ساعت وقت داشتم . به دفتر استاد رفتم وقرار ملاقاتم را با منشی فیکس کردم. منشی از من خواست که پایین باشم وهمان ساعت 12 بیایم. من هم با ساک و چمدان به لابی دانشکده رفتم و صبر کردم. جالب اینجا بود که نه تنها لحظه به لحظه اضطرابم کمتر می شد بلکه برای اولین بار به حس قشنگی رسیده بودم که تجربه نابی بود. بله ! من داشتم انگلیسی فکر می کردم!!! فکرهایم انگلیسی بود. برای کسانی که زبان می خوانند و روی تقویت زبان کار می کنند این یک نقطه اوج است و حالا من بعد از اینهمه این در و آن در زدن و تقویت زبانم ، در یک محیط انگلیسی زبان به این نقطه لذت بخش رسیده بودم.

 

راس ساعت مقرر به بالا رفتم. یکهو دیدم منشی مثل مادری که فرزندش را پیدا کرده به طرفم آمد و داد زد : بفرمایید! خانوم پروفسور منتظر شماست! خوش آمدید! بفرمایید.... و من به داخل اتاق رفتم.

درست مثل عکسش بود. زنی حدود پنجاه ساله، اندکی سپیدروتر از مالایی ها، خوش لباس و فوق العاده خوش برخورد. یک لباس بلند بنفش و یک روسری بسیار خوش نقش پوشیده بود و معلوم بود حداقل به مسلمانیش پایبند است. می دانستم فارغ التحصیل انگلستان است و مطمئناً زبانش از راننده تاکسی و منشی و کسانی که من تا به حال برخورد داشتم بهتر بود. از من پرسید، از سفرم، از علاقه مندی هایم، از سابقه کاریم و بعد از یک گپ کاملاً دوستانه کاغذی را در آورد و پروژه هایی که تا به حال انجام داده بود را رویش نوشت. منهم برای اینکه ابراز وجودی کنم بگویم منهم حالیم هست بعد از هر جمله او مشخصات آن پروژه ها و چیزهایی که در موردشان می دانستم را بلغور می کردم .بعد زیر آن کاغذ پروژه هایی که در آینده داشت را نوشت . چهار پروژه را به من معرفی کرد و گفت خودت یکی را انتخاب کن. من هم چون یک هفته روی پروژه ای که قبلاً به من معرفی کرده بود مطالعه کرده بودم همان را انتخاب کردم :  ترکیب باطری خورشیدی و پیل سوختی و اتصال آن به شبکه سراسری برق .  به این دسته پروژه ها در رشته ما " انرژی ها تجدید پذیر" می گویند و در حال حاضر پرطرفدار ترین زمینه کاری در دنیاست.

 

به او گفتم من هنوز از پروژه فوق لیسانسم دفاع نکردم. چقدر وقت دارم؟! و سر انجام با هم به توافق رسیدیم که من کارهایم را بکنم و اول دسامبر آنجا باشم. در مورد دو نکته دیگر هم صحبت کردیم :

اول اینکه چون ایران از معدود کشورهاییست که تحصیلات تکمیلی رشته های فنی در آن به زبان انگلیسی تدریس نمی شود، به عنوان یک ایرانی باید انگیسی ام را بیشتر و بیشتر و بیشتر تقویت کنم و این موضوع انتها ندارد حتی برای تو که مدرک تافل داری.

دوم اینکه تا یکی دو ترم آینده کمک هزینه ای به من تعلق نمی گیرد و باید شهریه ام را خودم بدهم. اما می توانم از ترمهای بعد به عنوان دستیار استاد و دستیار تحقیق حقوق هم بگیرم و حتی بورس هم بشوم.

 

در آخر هم آدرس سایت و فرم تقاضای دانشکده و فرم نوشتن پروپوزال (چکیده پایان نامه که قبل از شروع کار روی آن باید ارائه و تصویب شود) را به من داد و گفت اینها را پر کن و با من در ارتباط باش و بدین ترتیب ملاقات ما به پایان رسید.

 

 

از این لحظه کار من تمام شد. دیگر من یک توریست بودم. حالا می توانستم یک هفته بگردم و زندگی در مالزی را بررسی کنم. به همان اندازه که احساس سبکی می کردم ، دغدغه های جدیدی در دلم شکوفه می زد. باید می رفتم.می ماندم.....دوباره تردید...دوباره فکر و خیال....

چیزی به عنوان غم غربت در مالزی وجود ندارد. این را می توان از تعدد تعداد ایرانی و مخصوصاً دانشجویانش حس کرد. گفتم UKM از نظر تعداد ایرانی پایین تر از همه دانشگاه های مالزی است اما وقتی سوار اتوبوس بین دانشکده ها شدم از صدای فارسی حرف زدن بچه ها به این حرف خودم شک کردم. در یک اتوبوس سی نفره حد اقل هفت نفر ایرانی بودند!!! با یکی دوتایشان رفیق شدم. سوال کردم. از درس پرسیدم، از اجاره خانه، از امنیت، از خرج و مخارج....

در استان "سلانگور" مالزی که شهر کوالالامپور در آن قرار دارد بیش از ده دوازده تا دانشگاه وجود دارد. که UM,UPM,MMU,UK اصلی ترین و مهمترین آنها هستند. اکثر اینها در جنوب پایتخت قرار گرفته اند و شهرهای مالزی مثل شهرهای شمال ایران به هم پیوسته اند. کوالالامپور دو قطار شهری دارد یکی تمام شهرستانهای کوچک دانشگاهی جنوب پایتخت را پوشش می دهد و در انتها به مرکز شهر می رسد و دیگری مثل متروی درون شهری تمام مناطق داخل شهر را پوشش می دهد. همه این قطارها به ایستگاهی به نام (KL Senteral)  می رسد که در واقع به قول خودشان فرودگاه مجازی شهر است. از این ایستگاه علاوه بر داخل و خارج شهر به شهرهای دیگر و حتی سنگاپور هم می توان رفت و گره ارتباطی پایتخت است.

 

با آنچه که گفتیم معلوم می شود هر چقدر هم که دانشگاه ها از شهر دور باشند، شما برای ارتباط با پایتخت مشکلی ندارید. چون همه جا با قطارهای شهری پوشش داده شده و مشکل حل شده است.

وقتی مشکل ارتباطی حل باشد، اینکه کجا خانه داشته باشید هم بی اهمیت جلوه می کند. اکثر دانشجویان ، و مخصوصاً ایرانیها درجنوب شهر و نزدیک دانشگاههایشان ساکنند. جنوب شهر کلاس آکادمیک مناسبی دارد و از نظر امکانات رفاهی هم کم از مرکز شهر ندارد. اگر بخواهید در شهرستانهای اطراف زندگی کنید که مسکن ،غذا و امکانات رفاهی در حد باور نکردنی ارزان است و اگر بخواهید هزینه بیشتری متحمل شوید بهتر است یک گواه زنده را به شما معرفی بکنم : دختر عمه ام که دو ماه پیش برای ادامه تحصیل در رشته MBA به MMU آمده ... و می گفت:

 

" کلاس ما در دانشگاه 27 نفر است که 23 نفر آن ایرانیند. از این 23 نفر 18 نفر هم اصفهانید و جاییکه پای اصفهانیها به آن باز بشود معلوم است که چقدر به صرفه است!! تعدد ایرانیها باعث شده که استادان به شوخی جریمه بگذارند و بگویند از این به بعد هر کسی در کلاس فارسی صحبت کرد باید بیاید و جلوی کلاس برقصد!!!

چیزی به عنوان تخته و حتی کاغذ و قلم در دانشگاه ما وجود ندارد.  MMU در واقع دانشگاه مولتی مدیا(چند رسانه ای) است و همه چیز با مانتیورهای حساس به لمس و سیستمهای صوتی و تصویری فوق مدرن است"

 

دختر عمه ام در طبقه هجدهم یک برج سی طبقه یک خانه سه اتاق خوابه 150 متری اجاره کرده با ماهی 270 هزار تومان و بدون پول پیش!!!! تازه مبله هم هست و گاز و یخچال و سه تا تخت و تلویزیون و خرت و پرتهای اصلی زندگی رویش بوده.او خوب زندگی می کند و خوب خرج می کند ولی علاوه بر اجاره خانه حداکثر ماهی 200 دلار خرج دارد. من از ایران 2000 یورو (حدود 3 میلیون تومان) برای او بردم تا برای خودش ماشین هم بخرد.  " پروتون" کوچکی شبیه ماتیز که بسیار ماشین خوب و پرطرفداریست!

 

زندگی دانشجویی در مالزی خارق العاده است. بهترین حالت ممکنه این است که شما درآمدی از ایران داشته باشید و در مالزی خرج کنید. بالاترین دستمزدها در حدود پانصد هزارتوان ماست  که برای زندگی خودشان عالیست.متاسفانه ملت عزیز ایران چنان در مالزی خرج می کنند و شاهانه زندگی می کنند که هندی ها و اندونزیایی ها و فقرا و گره گوره ها ایرانیان را به چشم دلار می بینند و این روی امنیت ایرانی ها تاثیر بسزایی داشته. به طوریکه در این اواخر چند مورد سرقت و حمله با موتور گزارش شده است. اما اگر در مناطق خفن خارج شهر بعد از ساعت 10 شب نچرخید، هیچ خطری در این مملکت آرام و امن شما را تهدید نمی کند.

نکته بسیار جالب دیگری که من به آن برخورد کردم این بود که ظهر روز جمعه تمام شهر تخلیه شد و زن و مرد و کوچک و بزرگ به نماز جمعه رفتند. چیزی که من فقط در مکه و مدینه دیده بودم!! مالایی ها مسلمانانی معتقدند ولی همینکه دین وارد سیاست و حکومتشان نشده باعث شده هم اسلامشان محکم تر باشد هم پیشرفت غیر قابل تصوری در تکنولوژی و توسعه داشته باشند. در مالزی مسلمانی به اعتقاد آدمهاست نه با چماق و زور و فشار.

دختر عمه ام می گفت دختران ایرانی که به مالزی می آیند اول مثل عقده ای ها قرتی بازی می کنند ولی بعد از مدتی وقتی می بینند که دین بدون اجبار چه لذتی دارند نمازخوان می شوند و مسلمان!!!! و واقعاْ خاک بر سر ما که نه دنیا داریم و نه آخرت...در دنیایمان با چماق مسلمانمان کردند و در آخرتمان هم یک مشت آدم دین زده و ملحد و بی اعتقادیم. 

 

 

 

                  نمای بیرونی KL Senteral

 

 

و داستان بماند در اینجا که من از UKM به کوالالامپور رسیدم......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:41  توسط رضا سیرجانی  | 

 

داستان از آنجا شروع شد که بعد از دوندگی های خرکی و سگ دوهای متمادی بالاخره سازمان نظام وظیفه عمومی عزیز پاسپورت ما را ممهور به مهر اجازه خروج از کشور کرد و با ضمانت نامه پنج میلیون تومانی که نهادیم از تاریخ 10 تا 25 تیرماه مجاز به خروج شدیم. از خوش شانسی های من این بود که قانون نظام وظیفه از اول خرداد ، تغییر کرده بود و وثیقه سفرهای علمی و خروج از کشور به جهت کنفرانس، از 15 میلیون تومان نقد به پنج میلیون تومان ضمانت نامه بانکی تبدیل شده بود و چون پدر مربوطه در بانک آشنا داشت با پرداخت سیصد هزار تومان ناقابل ، جورش کردیم.

 

غرض سفر به اسپانیا بود و طبق استعلامات انجام شده و مکاتبات پیشین، بنده می بایست در ساعت 9 صبح روز دوشنبه 7 جولای در دانشگاه منطقه ای باسک شهر بیلبائو به ارائه مقاله ام می پرداختم. یک هفته ای  به جمع آوری مدارک و ترجمه آنها گذشت ولی از آنجایی که به سفارتخانه های اروپایی تاکید شده بود که در تابستان امسال برای دادن ویزای شنگن به ایرانی ها، همه را یکی دو ماه علاف کنند، وقتی که سفارت برای تحویل مدارک به من داد اول مرداد بود و با توجه به بازه ی 15 روزه ای که من اجازه خروج داشتم ، تلاش برای گرفتن ویزا بی فایده بود. از طرف دیگر من بعد از چهار سال که آن سفر رویایی دور اروپا را رفته بودم ، بعد از کلی دوندگی مجوز خروج گرفته بودم و حیف بود که دست روی دست بگذارم و این فرصت دود بشود. تازه پیش از این تمام جهانگردی هایم با پول بابا جان بود و حالا که برای خودم مثلاً- نیمچه آدمی شده بودم و دستم توی جیب خودم رفته بود راحت تر می توانستم تصمیم بگیرم و انتخاب کنم.

 

ترکیه... بلغارستان ... دوبی .... تایلند .... یا....

 

اما من نمی خواستم به سفر توریستی بروم. می خواستم بروم یک گوشه دنیا یک میخی بکوبم و اوضاع احوال را بسنجم و بمانم. مخصوصا در این یک سالی که کک ادامه تحصیل و اپلای کردن به تنبانم افتاده بود با خودم عهد کرده بودم که اگر روزی خواستم از ایران خارج بشوم روی کندن از این مملکت مطالعه کنم و نه برگشت!!

بالاخره تصمیمم را گرفتم . برای اینکه بتوانم کمترین مرخصی ممکن را از شرکت بگیرم برای پنجشنبه سیزدهم تیر برای تور مالزی و سنگاپور ثبت نام کردم. تعریف مالزی را زیاد شنیده بودم و از وقتی "امیر مهرتاش" نازنین بهترین و نزدیک ترین دوستم که هفت سال همکلاسی و سه سال در دو میز مجاور همکارم بود یک بورس کامل تحصیلی از سنگاپور گرفته بود ، در مورد سنگاپور هم کنجکاو شده بودم .فقط دو چیز اذیتم می کرد: یکی اینکه احتمال می دادم فصل تعطیلی دانشگاهها باشد و نتوانم در آنجا کسی را ببینم و دوم اینکه آنجا جنوبی ترین نقطه آسیا و نزدیک خط استوا بود و می ترسیدم گرما و بارانهای استوایی همه چیز را برایم تلخ کند.

به هر حال چاره ای نبود . از نظر خودم بهترین انتخاب را انجام داده بودم و باید کمی تحقیق و تفحص می کردم.

 

از این لحظه کارم را شروع کردم و این دانشگاه و آن دانشگاه و این سایت و آن سایت را گشتم و اتفاقاً هرچه می گشتم از ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه ام نا امیدتر می شدم.

تا اینکه سراغ وبلاگ بچه های ایرانی رفتم. از میان انبوه وبلاگ دانشجویان ایرانی مقیم مالزی دوستی را پیدا کردم که دقیقاً دکترای مهندسی برق با گرایش قدرت می خواند و اتفاقاً روزانه به روز می کرد و اطلاعات خوبی هم در اختیار خوانندگان می گذاشت. یک کامنت از طرف من...یک کامنت از طرف او....یک ایمیل با ارسال رزومه از طرف من و این جواب از او :

 

(دوست عزیزم در اینجا دانشگاههای متعددی رشته شما رو دارند . یکی از بهترین دانشگاهها همین دانشگاهیست که من در آن هستم (UKM). اتفاقاً از خوش شانسی شما استاد من ،خانم " پروفسور آزاه" نیاز به یک دانشجوی Ph.D داره . اگر دوست دارین یک ایمیل انگلیسی با رزومه تان به من بزنید و بگویید علاقه مند به تحصیل زیر نظر ایشون هستین. من باهاشون صحبت می کنم و سفارشتون رو می کنم.)

 

اولین کاری که کردم رفتن به سایت وزارت علوم بود. بله UKM در لیست دانشگاههای مورد تائیدآنها دومی بود و از نظر رنکینگ جهانی حدود 1300 بود. این در حالیست که دانشگاه تهران حدود 1700 و صنعتی شریف 2400 بودند. در ضمن به دلیل اینکه شرکتهای اعزام دانشجو هنوز در UKM فعال نشده بودند کمترین تعداد ایرانی را داشت و این خودش حسن بزرگی بود. به خود سایت UKM  که سر زدم دهانم به زمین چسبید. شهریه ها در حد وحشتناکی پایین بود و مثلاً برای دکترای تحقیقاتی که من انتخاب کرده بودم حدود 700 تا 1000 دلار برای هر ترم می افتاد. وقتی به این فکر می کردم که برای یک فوق لیسانس ناقابل چهار و نیم میلیون در حلق حضرت جاسبی علیه السلام ریختم ،گریه ام می گرفت.

 

از شما چه پنهان از یکی دوجا پذیرش داشتم. دانشگاه تنسی آمریکا، کوئینزلند استرالیا و ... اما مسئله مالی اش حل نشده بود. یعنی نتوانسته بودم کمک هزینه تحصیلی بگیرم. مثلاً برای کوئینزلند با آن پذیرش مشروطی که من داشتم باید سالی حدود 27 میلیون تومان شهریه می دادم و بورس هم به کسانی تعلق می گرفت که رزومه خارق العاده و نمره زبان خیلی خیلی بالا داشته باشند. یک لحظه فکر کردم  اگر به مالزی بروم و از شر این مملکت نکبتی که همه جلوی پیشرفتت سنگ می اندازند خلاص بشوم، شاید بشود با بهتر کردن رزومه ام به آن طرفها هم رسید . به هر حال چیزی را از دست نمی دادم. اگر می توانستم از مالزی به یک جای خوب بروم که فبهاالمراد و اگر نمی توانستم به هر حال در یک دانشگاه خوب دنیا و در یک کشور ارزان، دانشجوی دکترا بودم.

 

بله ! من در یک لحظه تصمیمم را گرفتم و آن ایمیل کذایی را زدم. سه چهار ساعت بعد این جواب آمد :

(خانم "پروفسور آزاه " با توجه به سابقه کاری و مقالات بین المللی شما و مخصوصاً معدل فوق لیساتستون از شما خوشش اومد و پذیرفت که ببنتتون.لطفا با خودشون مکاتبه کنید. تا انشاالله  بتونید روز جمعه چهارم جولای ببینینشون.)

 

سرتان را درد نیاورم. خانم پروفسور، حتی موضوع پایان نامه دکترایم را تعیین کرد و ساعت دوازده ظهر جمعه قرار ملاقات گذاشت. قشنگی داستان من اینجا بود که این علیرضای نازنینی که کار مرا جور کرد ، داشت برای همیشه از مالزی میرفت و بعدها فهمیدم برای همیشه به نیوزیلند رفته  و من هرگز او را ندیدم. او تلفن خودش و خانم پروفسور را در اختیار من گذاشت و دو سه شب قبل از پروازم به من ایمیل زد و مسیر رفت و آمد را و اینکه چطور بروم و خودم را به UKM برسانم برایم نوشت.

و من به وقت ایران ساعت هشت شب پنجشنبه پریدم. هشت ساعت پرواز و شش هزار کیلومتر راه... و هزاران امید و تردید و التهاب....

 

باید اعتراف کنم سرویس دهی هواپیمایی "ایران ایر" دهان مرا بست. واقعاً سنگ تمام گذاشتند. هر دو ساعت با یک سینی پر می آمدند و پذیرایی خوبی می کردند. تاره یک کیف چرم مشهد هم به همه دادند که محتوی جوراب و مسواک و شانه و خمیردندان و چشم بند و از این چیزها بود...چقدر خوش بر خورد....چقدر عالی!

اکثر مسافران یا تاجر بودند یا دانشجو یا کسانیکه مثل ما با تور آمده بودند.

هشت ساعت پرواز ، آنهم به سمت شرق واقعاً پدر آدم را در می آورد. مخصوصاً وقتی اختلاف ساعت تهران را با کوالالامپور به آن اضافه کنی. ما ساعت چهار صبح به وقت تهران و هفت و نیم صبح به وقت کوالالامپور به زمین نشستیم و من در تمام این هشت ساعت درس خواندم و زبان تمرین کردم و مضطرب بودم و شاید نیم ساعت هم نخوابیدم....

 

 

                فرودگاه کوالالامپور

 

فرودگاه کوالالامپور بسیار پیچیده و عجیب به نظر می رسید. بعد از پیاده شدن از هواپیما باید در یک سالن بزرگ حرکت می کردی و بعد  سوار یک قطار که حالت منوریل داشت می شدی تا به قسمت دیگری از فرودگاه بروی و وسایلت را تحویل بگیری. همین مسئله همه ایرانیان را گیج کرده بود. بالاخره همه کارها انجام شد و مهر ورود به مالزی در پاسپورتهایمان خورد و دور هم جمع شدیم تا با لیدر توری که آنجا دنبالمان آمده بود سوار اتوبوس شویم.

من در تمام این مدت به ساعت نگاه می کردم و ساعت هی به 12 نزدیک و نزدیک تر می شد. لیدر ما گفت هتل از ساعت 2 بعد از ظهر مسافر می پذیرد پس ما شما را دور شهر می گردانیم و بهتان نهار می دهیم و ساعت 2 به هتل می رویم. من گفتم خدا پدرت را بیامرزد من قرار مصاحبه دارم....یعنی باید با این لباس بوگندو و وضعیت نامرتب بروم؟!! بالاخره تصمیم گرفتم از تور جدا شوم و خودم مستقل عمل کنم. شماره موبایل لیدر را گرفتم و سریع به دستشویی فرودگاه!!! رفتم. دست و صورتم را شستم و کل لباسهای را عوض کردم و تیپ زدم و بارهایم را خرکش کردم و افتادم به دنبال تاکسی..... تنها فکرم رسیدن به UKM بود که می دانستم در "بندر باری بنگی" شهری در 40 کیلومتری جنوب کوالالامپور است و چون فرودگاه هم در 80 کیلومتری جنوب شهر بود.پس باید هزینه کمتری تا رسیدن به آنجا پرداخت می کردم.

بالاخره تاکسی گرفتم. تاکسی ها در مالزی همه "پروتون" هستند و خود پروتون حداقل چهار پنج مدل مختلف دارد. فرمانهای ماشینها انگلیسی ( فرمان راست) و همه خیابانها برعکس ایران است. چیزی که در نگاه اول کمی غریب و نامانوس میزند....یادم است وقتی راننده برای اولین بار یک میدان را برعکس پیچید ، چشمانم را بستم و خیلی ترسیدم!!!

چون جدیداً در مالزی هم بنزین گران شده و حدود همین 400 تومان خودمان است ، تاکسی ها گازی هستند ولی دارند روی سوخت جدیدی کار می کنند که شبیه الکل است و نه آلودگی زیست محیطی به بار می آورد و نه مشکلات بنزین را دارد.

هوا برخلاف تصورم فوق العاده بود.بی نظیر!!! 24 درجه سانتیگراد با 60 درصد رطوبتچیزی شبیه اردیبهشتهای شمال ایرانمالزی پوشش گیاهی کاملاً انبوهی مملو از درختهای سر به فلک کشیده نارگیل و آناناس دارد و واقعاً می شود " بهشت استوایی" نامیدش.

 

        UKM

 

 UKM بسیار بزرگ و وسیع و پیدا کردن دانشکده ها در آن برای تازه واردین خیلی سخت بود. خداییش دانشگاه زیبا و ترتمیزی بود ... دوست داشتنی و دلنشین...

راننده تاکسی هم کمی تا قسمتی شاسکول می زد و بعدها به عینه دیدم و فهمیدم که ضریب هوشی مالایی ها بسیار پایین است و تقریباً همه شان همین طورند!

و سرانجام دانشکده مهندسی را یافتیم و با همه ساکها و چمدانهایم در جایی که اصلاً نمی شناختم پیاده شدم...... خدایا! چه چیزی در انتظار من است؟!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:43  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

باید پرید

 

 

کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفربشوم
مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز دربدر بشوم

خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ "ما" ضمیر بعیدِ زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو درد سر بشوم

حرفهای قشنگ پشت سرم، آرزوهای مادر و پدرم
آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت : " دوستت دارم ، پس دعا میکنم پدر نشوی "
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو ازین غریبه تر بشوم

 

مهدی فرجی

 

 

داستانش خیلی مفصل است و اگر مجالی بود یک روز برایتان نقل خواهم کرد.

عین قصه ها ، عین یک فیلم سینمایی، و سرشار از لطف کسی که خدا می نامیمش ...

 

و حالا در آن دورها کسی مرا می خواند....

فردا خواهم پرید به سوی چیزی که شاید بعدها سرنوشت من باشد...شاید هم نه!

 

نمی دانم فقط می دانم آنچه در این دو هفته بر من گذشت چیزی شبیه یک معجزه بود!!

می روم ببینم...بسنجم...خودم را در محیط امتحان کنم....فضا را سبک و سنگین کنم و شاید اصلاً.....

 

فعلاً هیچ چیز معلوم نیست... حداقلش این است که اگر همه چیز هم جفت و جور نشود تجربه نابی در انتظارم است.

 

در یک سال اخیر زندگی را به گونه ای یافتم که انگار فقط باید بخواهی...بقیه اش دست کس دیگریست... و هیچ گاه اینقدر احساس کوچک بودن در برابرش نکردم.

 

اگر عمری باشد به زودی برمی گردم و با یک سفرنامه کامل و شرح ماوقع به روز می کنم.

 

 

 

برایم دعا کنید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:47  توسط رضا سیرجانی  | 

 

دراين غزل نشسته ام از سر بگيرمت

 شايد به موج اين غزلم در بگيرمت

 

نه تو شكار هستي و نه من شكارچي

 بگذاركودكانه كبوتر! بگيرمت

 

اين دستها كه وقت دعا باز می کنم

 آغوش وا شده ست كه بهتر بگيرمت

 

هر شب صداي در، وكسي پشت در نبود

 امشب نشسته ام پس اين در، بگيرمت

 

از كودكي دويده ام و گرگِ بازي ام

 آنقدر مي دوم كه درآخر بگيرمت

 

عمريست مي روي و به گردت نمي رسم

 عمريست گفته ام به خودم ،گر بگيرمت. . . !

 

دنيا فقط ميان من و تو زيادي است

 چيزي نمانده است كه ديگر بگيرمت

 

 

 

پی نوشت ۱ : در مورد شاعر شعر بالا مطمئن نیستم اما به احتمال قریب به یقین مهدی مردانی است. اگر دوستان اطمینان مرا کامل کنند ممنون می شوم.

 

پی نوشت ۲ : آقای "احمد.ز" از شیراز ... دوست عزیزم پیغام شما را دریافت کردم و چون هیچ راه ارتباطی دیگری نبود جوابتان را ایتجا می دهم. اولا کتاب ضعیف من قابل شما را ندارد اما در "رقص موج غزل" هیچ غزل سارایی نیست و همه ساراسروده های من مربوط به بعد از چاپ کتاب است. اگر ایمیلتان را به من بدهید صمیمانه تقدیمتان می کنم... دوست نداشتم هدیه بی ثمری خدمتتان ارسال کنم. می بخشی!!

 

پی نوشت ۳ : قضیه المپیک یونان این بار در سفارت اسپانیا هم تکرار شد. کنسول سفارت گفت : صدور ویزا برای من قطعی است ولی دو ماه باید صبر کنم... در حالیکه کنفرانس من ۲۰ روز دیگر است.

حالا مسافر خاور دور و جنوب شرق آسیا هستم...در همان تاریخ ... ولی در جهت عکس حرکت کره زمین!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:41  توسط رضا سیرجانی  | 

 

چه عشقی می کنم وقتی که خوابم می کنی سارا !

مگر اینجا ببینم انتخابم می کنی سارا !

برای خود ، پر از شخصیت و مردانگی هستم

از آن روزی که تو آدم حسابم می کنی سارا !

من آن کوهم که با دست خودت تا اوج می آری

و با یک گوشه ی ابرو خرابم می کنی سارا !

خودت هم دیده ای هر لحظه ای یخ می زنم بی تو

ولی در حسرت دیدار آبم می کنی سارا !

برایم چیزهای کوچکی شاید مهم باشد

که تو با نام کوچک هم خطابم می کنی سارا !

اگرچه با همه خوبی ، جوابم می دهی هر شب

ولی من مطمئن هستم ، جوابم می کنی سارا !

 

                                                ۱۳۸۷/۲/۲۹

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:34  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

ديشب سر پشت بام مي رقصيدم
با دلهره ی تمام مي رقصيدم

تصوير تو روي حوض بالا مي رفت
با حركت نردبام مي رقصيدم

از اينكه تو مي رسي و من خواهم گفت
بعد از دو سه شب ، سلام مي رقصيدم

دمپايي و پله ها كه اجرا كردند
موسيقي بي كلام مي رقصيدم

موها ، سر و شانه ها و يك دامن گل
از اينهمه با كدام مي رقصيدم ؟!

من خيره به بند رخت ، خشكم ميزد
با چك چك گريه هام مي رقصيدم

تو آنور پشت بام مي خنديدي
من اينور پشت بام مي رقصيدم

 

                                            بهار ۱۳۸۲

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:16  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 سلام

 

عرضم به حضورتان دیروز به من خبر رسید که مقاله ام در یک کنفرانس معتبر بین المللی پذیرفته شده و باید اواسط تیرماه برای ارائه آن به شهر بیلبائوی اسپانیا بروم.

 

اگرچه نرفتنم و عدم ارائه ی حضوری چیزی از ارزش ثبت و چاپ مقاله کم نمی کند ولی به خاطر فواید جانبی اینجور کنفرانسها که مهمترینش مخ زنی اساتید محترم و گرفتن پذیرش است،

تمام سعیم را می کنم که در تاریخ مقرر آنجا باشم.

 

دوباره از چند روز دیگر سریال بدو بدوها و وثیقه و نظام وظیفه و دانشگاه و سفارت و ویزا شروع خواهد شد و خاطره المپیک آتن و ناکام ماندنم زنده.

 

و جالبتر از همه اینست که دل هوایی من هم درست به موقعیت چهارسال پیش برگشته است !!

 

زندگی زیباتر از آنست که سخت بگیری....همه چیز نم نم سرجایش قرار میگیرد و جور می شود.

این درسی است که در چند ماه گذشته آموخته ام.

 

 با یاد و خاطره ی همیشه ماندگار دوستی ها و اتفاقات بهار 1383 که برخی از آن خبر دارند و برخی خیر:

 

« . . . و من به ساعت يك انفجار نزديكم»
به عطرِ تندِ زني بيقرار نزديكم

به روز رفتن تو - حول وحوش آبانِ
هزار و سيصد و پنجاه و چار-
  نزديكم

صدا ، صداي تو در پيچِ كوچه مي پيچد
به عكس دختركي در غبار نزديكم

انار و سيب و هلو زير چادرت داري
و باغ ميوه ي خود را بيار نزديكم !

بگير ساز مرا امتحان بكن بانو!
پس ايستاده اي و با سه تار نزديكم . . .

تلنگري به دلم مي زني كه مي تركد
و من به ساعت يك انفجار نزديكم . . .
***
هميشه صاعقه هايت نصيب من بوده
اقلاً اين دو دقيقه ببار نزديكم

اقلاً اين دو دقيقه بيار دستت را
به جاي اينهمه سال انتظار نزديكم

بدونِ تو كه جواني نكرده ام ، حالا
نهالِ تُردِ تنت را بكار نزديكم

كنار قطعه ي هفتاد و هفت ، يك سايه
نشسته زير درخت چنار، نزديكم

همان مترسك سي سال پيشي و من هم
به اين زمانه ي بي اعتبار نزديكم

 

                                                                                               خرداد ۱۳۸۳

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:35  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

 

 

 

پایان هفته گذشته را در کاشان بودم.

جایی که در آن دانشگاه کاشان میزبان " جشنواره فرهنگی هنری فرش" بود.

از گفته ها و شنیده ها و دیده های چشم نوازش که بگذریم، بخش ادبی جشنواره برخلاف تصوری که داشتم ،  به نسبت قوی بود. حداقل خواندن چنین غزلی در آنجا شوری به من داد :

 

نوک انگشت هایت زخم می کارند قالی را

بکش بر گونه هایت این جنون پرتقالی را

تو در پستوی این رج ها عروس شهر تب ریزی

که با تور سرت گسترده ای فرش خیالی را

" بهار" نارس " نارنج" هایت رو به خورشیدند

و با خود عهد می بندی بهار احتمالی را

درختی سبز خواهد شد پس از این ماجرا دختر!

درختی سروتر از قامت این چند سالی را....

که نم نم لای رج ها بذر خون پاشیده ای ، شاید

کسی باور کند این رشته های ارتجالی را

تکان شانه ات  میراث دار ارزش دف نیست

تو با هق هق گلاویزی تب شرج شمالی را

خیالات تو پر از پیله های پیچ در پیچ اند

که در تو می تند این مستی حالی به حالی را

کسی پر می کشد از بطن این صدها گره رو