تبليغاتX
حوض ماهی

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی

 

 

در خبر است که در روستایی گورکنی زندگی می کرد که کلیه امور غسل و کفن و دفن اموات اهالی بر گردنش بود.از خصایل این گورکن این بود که شبانه به سراغ اموات می رفت و کَفَن های آنها را می دزدید! مردم روستا این خصلت گورکن را می دانستند و همواره تف و لعنتش می کردند امّا چون جایگزینی برای او نداشتند می سوختند و می ساختند و تحمل می کردند. سالها گذشت تا هنگام مرگ گورکن فرا رسید، پسرش را فراخواند و گفت : " پسرم! همه می دانستند و تو نیز می دانی که من کفن های اموات روستا را می دزدیدم، لعن و نفرین بیشماری پشت سر من است، از تو می خواهم کاری کنی که مردم برای من خدابیامرزی بفرستند و به تو بگویند خدا پدرت را بیامرزد!!!"

بعد از مرگ پیرمرد گورکن  ، پسرش نیز همان گورکنی و کفن و دفن اموات را پیشه کرد و برای اینکه به وصیت پدر عمل کند، تمام فکر و ذهن و عقل خود را به کار برد تا برای پدرش خدابیامرزی بگیرد. او این بار نه تنها کَفَن اموات را می دزدید که یک فقره چماق هم در ماتحت میّت بیچاره فرو می کرد!!! اهالی روستا با دیدن این صحنه ، هاج و واج و با دهان باز می گفتند: " خدا گورکن قبلی را بیامرزد!!! خدا گورکن قبلی قبلی را بیامرزد!!! "

 

این حقیقتی است که چهارسال پیش بر مردم ایران گذشت! چنان بلایی سر مردم آوردند و انتخابات را چنان بی شرمانه به دور دوم کشاندند که همه و همه به گورکن پیر کفَن دزد،  راضی شدند! و حالا بعد از گذشت چهارسال ملت شریف و همیشه در صحنه ایران با اقصی نقاط وجودشان ،چماقی که به ماتحتشان رفته را حس می کنند!!!

روز جمعه همه و همه دست به دست هم می دهیم و هر نفر حداقل سه نفر دیگر را به پای صندوقهای رای می آورد و کار را تمام می کنیم!! حداقلش اینست که دوباره عذاب وجدانی چهارساله را به دوش نمی کشیم!

 اینکه می گویید کروبی شجاع، صریح و جسور است و رضایی جنگ دیده و بامتانت، درست!!! نوکر همه تان هم هستیم اما حالا بحث کردن راجع به این مسائل جایی ندارد. مهم حذف این معجزه هزاره سوم از صحنه روزگار است! و این فقط با اجماع و تمرکز روی یک نفر امکان پذیر است.... بعد از آن می شود خیلی کارها کرد!

دروغ ، تحقیر ، به باد دادن سرمایه و ثروت ملت رنجدیده و شخم زدن ایران به نفع یک مشت گداگشنه عرب و آفریقایی باید تمام شود. باید کار را تمام کرد... در همان دور اول!

 

یا حسیــــــــــــــــــــــــــــــن

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:9  توسط رضا سیرجانی  | 

 

پیش نوشت : اصولاً ایرانی جماعت خصلت های ویژه ای دارد.معمولاً برای کوچکترین اقدامی  داد و هوار و هیاهو راه می اندازد، یک چند نفری را با خود هم جهت می کند. فیگورهای همراهی و همیاری می گیرد و سر بزنگاه ، در لحظه اقدام عملی شانه خالی می کند.

درست در همین روزهای جاری اگر سری به کوچه و خیایان و دانشگاه و محل کار و تاکسی و اتوبوس بزنیم، این جریانات را بخوبی مشاهده می کنیم. همه حرف از انتخابات و رای دادن و ندادن و کاندیدای سبز و قرمز و نارنجی گلمنگلی می زنند و یقه خودشان را جر می دهند و هیاهو می کنند، اما روز انتخابات عین چهارسال پیش ، سر بزنگاه همه چیز یادشان می رود و  توزرد از آب در میایند.

مسابقه ما هم قرابت عجیبی دارد با انتخابات! البته من چنین پیش بینی هایی می کردم ولی باید به خودم و خودتان ثابت می کردم که ما ایرانی هستیم و شل بار آمدیم و شل بار مان آوردند. همه تحسین کردند،همه تمجید کردند، تبلیغات کردند اما حتی خودشان.....

برای این مسابقه "سکه" که سهل است اگر تور چهل روزه لاسوگاس هم می گذاشتیم وضعیت از این بهتر نبود!!!!

بله! 15 روز فرصت و فقط 10 نفر شرکت کننده!

 

نتیجه 1 : حتی اگر بزرگانی مثل فرهاد صفریان ، کرگدن بزرگ و  حتی رژانوبانو برای آدم تبلیغ کنند ، وقتی ملت نخواهند کاری را انجام دهند، نمی دهند!!!

نتیجه 2 : اصولاً شاعرجماعت(از جمله خود بنده) از کار مناسبتی بیزار است... نفس برگزاری چنین مسابقاتی، بالذات اشتباه است...ما کردیم نگرفت...شما نکنید که نمی گیرد!!!

نتیجه 3 : آنقدر تکه و پاره و پراکنده شده ایم که خدای ابراهیم هم نمی تواند اجزای شرحه شرحه وبلاگیهای قدیم را جمع کند. کار از معجزه هم گذشته است... افسوس و صد افسوس!!!!

----------------------------------------------

 

و حالا ضمن تشکر از همه عزیزانی که در مسابقه کوچک ما شرکت کردند و آنهایی که تحسین کردند و شرکت نکردند و انهایی که عشقشان نکشید و شرکت نکردند و آنهایی که زیر سبیلی به ما خندیدند و گفتند خدا به آدم جنبه داماد شدن را بدهد ، متنهای ارسالی عزیزان را رونمایی کرده و نتیجه مسابقه را اعلام می کنیم :

 

یک نفر :

هر دو بر اين باورند
که حسی ناگهانی آن ها را به هم پيوندداده
چنين اطمينانی زيباست ٬

 

سمیرا :

مهر و ماه و ستاره ها لباس آسمان را مي دوزند براي جشن پيوند فرشته ها..
چشمانمان به راه آمدنت سبز ميشود تا لبخند زيبايت شاديمان را افزون كند.

 

 رعنا :

بنویس
ما اینگونه ما شدیم
پایینشم یه عکس شاد از دوتایی تون و آدرسو سایر مسائل

 

 

گل(به کسر گاف):

کسی رو سالهای سال دوس داشتم و هنوزم دارم.میشه گفت از مهر 77 تا..................هنوز و همیشه
بگذریم که هیچ وقت نفهمید اما من همیشه برا خودمون کارت عروسی می نوشتم این کار سرگرمی من و مایه آرامشم بود و هست
آخریشو دیروز نوشتم و بعد سریع پاکش کردم و مث یه فرزند مرده های های گریه کردم
این بود متنش:
چه سخت یافتمت............
چه آسان با تو یکی شدم
کاش با هم بمانیم
برای همیشه
و به حرمت قدوم حاضران.
و کاش با هم بودنمان به صفای قلب آدم خوبها
روشن وجاودانه باشد ......

 

 

مهسا :

نسیم شمالی بدیع حضور تو
و حرم غزل های جنوبی من.......

ببار
.
.
.
از پس بدیهه سرایی توست -
- که من رضا شده ام

 

 

ناهید :

مهتاب از همیشه زودتر در آسمان با ستارگان می درخشیدند آسمان را چراغانی کرده بودند تا در شب زفاف عروس بهاروباران بهاری آنهارا به حجله عشق ببرند همه جا سکوت سرشار از حرفهای عاشقانه بود بوی عشق ابر بهاری هوارا پر کرده بود عروس لباس خواب حریر سبز زمردین به تن داشت او هر لحظه مشتاق آغوش گرم باران بهاری راداشت باران سوار بر ابر عشق به حجله وارد شد او با قطره های باران عروس سبز پوش را غرق بوسه های عشق خود می کرد عروس از نفس گرم باد بهاری همراه با قطره های باران عشق مست مست بود چشمانش را بست وخود رااز همیشه بیشترغرق در خوشبختی می دید او به کام خود رسیده بود هرچه بیشتر خود را رها درآغوش باران می دید باران با بارش ملایم عروس زیبا را سیراب عشق خود می کرد او دوست داشت هرچه بیشتر از بودن با بهار در اوج باشد می خواست لذت این شب درهمه زندگی او را از بودن با بهار سرمست وسر خوش کند وغرق خوشبختی باشد پس باعشق تمام او را می بوسید ومی بویید در آغوش می کشید
چه زیباست بهار سرمست در آغوش باران بهاری !!!!!!!!!!!!!!!!
چه زیباست شما هم در محفل عشق ما در بهار شرکت داشته باشید

----------------------------------------------------------------------------------------

بعد ازمدتها عروسی طبیعت رادر دامن بهار شاهد بودم جشنی با شکوفه های گیلاس وغنچه های نوشکفته عشق گلهای بهاری رنگ برنگ همه شاداب از این جشن با نسیم ملایم بهاری پایکوبی وشادی می کردند.عروس بهار لباسی از سبز زیبا به تن کرده با فخر تمام از دیدگان زمین وآسمان به ناز و کرشمه می گذشت همه مات زیبایی وبوی عطرعروس سبز جامه که فضا را پراز عشق ودلدادگی کرده بودشده بودند .باران بهاری همراه با پایکوبی نقل ونبات باران عشق بر سر عروس می ریخت و درختان همراه نسیم بهاری دست می زدند و هلهله وکل می زدند .شکوفه گیلاس با نسیم روی سر عروس شکوفه های صورتی پخش می کرد زمین وهوا بوی عطرشکوفه گیلاس پیچیده بود طبیعت مست این جشن عشق با بهار بود مستی که سبزی بهار را شکوفا تر وزیبا تر می کردبراستی بهار فصل عاشقان وعشق است
چه زیباست شما هم در محفل عشق ما در این بهار شرکت داشته باشید

 

 

مانی :

در نقطه تلاقی شمال با جنوب
علی (ع) هم نظاره گر پیمان ماست
آمدنت را منتظریم.

 

 

وحید باقرلو :

سلام
ما داریم می ریم سر خونه و زندگیمون...
یه جشن کوچولویی هم گرفتیم، دوست داریم همه ی عزیزامون باشند تا با هم جشن بگیریم...
شما هم میاید؟

 

شهرام میرزایی + آیدا دانشمندی :

بوق بوق عروسی من شد
کبک خوان خروسی من شد

کت و شلوار مشکی ام کو پس
کراوات زرشکی ام کو پس

شوق پشت در است می خندد
کمرم را انار می بندد

عشق اآمد به نقل ها پاشید
در دلم قند خویش را سایید

*
دختری بوی مادر آورده
اشک شوق مرا در آورده

گرچه ته لهجه ی جنوبی داشت
عشق آب و هوای خوبی داشت

برکه - قویی زلال آوردم
دلبری از شمال آوردم

خوش ادا فهم سروبالایم !
من همیشه غلام مولایم .

 

احسان جوانمرد :

 (( به نام عشق ))

اولی گفت:
این دل به خدا اهل جنوب است ولی با وسوسه ی شما شمالی شده است

دومی گفت:
با تو گل گندم، گل ممنوعه ی عشاق سرسبزترین حریر شالی شده است

خدا مکثی کرد و گفت:مبارک است

رضا و کیجا*
دعوتمان کرده اند تا کنارشان باشیم. در شبی که آسمان به یاد کویر، ستاره باران است و نگاه ها به یاد دریا شرجی.
به مبارک بادشان می رویم. به ضیافتی که عشق، فاصله ها را کوتاه می کند.
سیرجانی و شمالی
نشانی:...............................................
.........................................................
تاریخ: ............ساعت.............................

* نام عروس را ( کیجا شمالی) تصور کرده است.

---------------------------------------------------------------------------

نتایج داوری :

با توجه به متنهای ارسالی فکر می کنم به بنده حق بدهید که هیچ یک از شرکت کنندگان را شایسته دریافت جایزه و مقام اول ندانم . اما با تشکر فراوان از همه دوستان شرکت کننده دوستان محترم زیربا کمال احترام و با شرمندگی تام به طور رسمی به جشن کوچک ما دعوت شده و در زمان لازم کارت عروسی برایشان ارسال می گردد :

1-    آقای شهرام میرزایی به همراه بانو

2-    آقای احسان جوانمرد به همراه بانو

 

 

و اما متن انتخابی :

متن انتخابی مغلطه ایست از متنهای شما و چند بیت غزل کوچکی از خود آقای داماد .

متن اصلی تا لحظه چاپ محرمانه است ولی غزل مرجعی که متن از آن انتخاب شده اینست :

 

فرشته ای هیجانی زلال می گیرد
کنار سفره ی عقد است و فال می گیرد

دلِ کویری داماد ، میوه خواهد داد
دوباره حال و هوای شمال می گیرد

عروس، در شب خرماپزان عاشقی اش
میان دامن خود پرتقال می گیرد

تمام قصه همین است، اینکه در یک اوج
دو تا کبوتر پربسته ، بال می گیرد ...

و اینکه مجلسِ ما افتخار خواهد کرد
که با حضور شما شور و حال می گیرد

 

رضا سیرجانی

 

 

باقی بقایتان !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:11  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

راستش را بخواهید فضای این روزهای بلاگستان آنقدر مرده و غمزده و دردناک است، که گاهی اوقات هم که دستم به کامنت گذاری برای دوستان می رود ، پشیمان می شوم .  بارها و بارها با خودم گفتم حیف این اردیبهشت و این بهار پربرکتِ شعرجوش نیست  که اینطور طعمه گرفتاری ها و روزمرگی های ما می شود؟! واقعاً انگار نه انگار که ما وبلاگی ها، سالیانی نه چندان دور مسابقه " غزل معاصر" و شب های شعر تالار ابن خلدون دانشگاه تهران را برگزار می کردیم!!! واقعاً انگار نه انگار که اردیبهشت های سابق  به سرمان می زد ...

و از هیچ پارک و رستوران و کافی شاپ و انجمن یا هیچ گوشه دنجی نمیگذشتیم؟!....واقعاً مارا چه شده؟!

از قدیم گفته اند اگر می خواهی کاری انجام دهی اول از خودت شروع کن. حالا من به عنوان عضو کوچک و سابق این دنیای گسترده ی مملو از شاعر، با خودخواهی تمام و در عین خودشیفتگی تام، در این اردیبهشت بهشتی ، با اجازه بزرگترها و دوستان، مسابقه کوچکی را برگزار می کنم .

 

 

 

مسابقه انتخاب متن کارت عروسی:

 

یک شاعرک قدیمی کوچک تصمیم گرفته تا با هدف ایجاد روحیه شادی در نویسندگان و شاعران وبلاگ نویس، جمع شدن دوباره دورهم و رسیدن به اهداف شخصی و خانوادگی یا هر چه شما تصور می کنید...متن کارت عروسی خود را به مسابقه بگذارد.

بدین وسیله از همه عزیزانی که دستی بر قلم دارند دعوت می شود تا با ارسال متن پیشنهای خود، در این مسابقه شرکت کنند.

مهمترین شرط طرح پیشنهادی کوتاهی،"بدیع" بودن و نوآوری در آنست و قالبهای رباعی، دوبیتی،تک بیت و طرح در اولویت می باشند.

تبصره : متن مورد نظر حتماً و حتماً و حتماً باید ویژگی اصلی کارت عروسی که دعوت از مهمانان می باشد را داشته باشد.

 

ویژگی های دیگر :

الف – تاریخ جشن در هفته میلاد مولای متقیان ( حضرت امیر) می باشد

ب- داماد، جنوبی و عروس، شمالی است.

ج – داماد، روزگاری غزلسرای عاشقانه ها بود و امروز بدیعه سرای لحظه ها

 

داوران :

عروس،داماد و سه نفر از اساتید خانم و آقای بلاگستان که بعداً اعلام می شوند.

 

نحوه ارسال :

کامنت گذاشتن در همین وبلاگ و برای همین نوشته، به صورت پیام خصوصی

 

مهلت ارسال : یکشنبه  سوم خرداد 1388

 

و از همه مهمتر جوایز مسابقه :

نفر اول – ربع سکه بهار آزادی به همراه چاپ متن پیشنهادی در کارت عروسی + دعوت به جشن به همراه خانواده

نفر دوم  و سوم – جایزه نقدی به تناسب جایزه مقام اول

 

 

 

پی نوشت - مجبورم به خاطر شرایط مسابقه... نظرات را پس از تائید به نمایش بگذارم تا حق کسی ضایع نشود.

منتظر متنهای پیشنهادی شما عزیزان هستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:58  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

روزي خدا به سينه ي من پا گذاشته

مهر تو را درون دلم جا گذاشته

 

تا من براي يافتنت دربدر شوم

ديوار را کشيده و در را گذاشته

 

بي شبهه آفريده تو را از  ژِنِ شراب

آنکس که در خمار تو ما را گذاشته

 

با زر کشيده خط لبت را و ناگزير

در موزه اش براي تماشا گذاشته

 

چون آسمان حسود شده از دل زمين

چشم تو را گرفته و دريا گذاشته

 

تا تو جهان بگيري بر روي روي تو

سرمايه اي به وسعت دنيا گذاشته

 

هم قند در قبال سمرقند داده و

هم خال در ازاي بخارا گذاشته

 

تحريم کرده نعمت مي را براي ما

در سفره ي لبان تو اما گذاشته

 

او خاک را به پاي تو پايين کشيده و

خورشيد را به دست تو بالا گذاشته

 

با فاصله کشيده اگر مهر و ماه را

مابينشان براي شما جا گذاشته

 

روزي که ياد داده به تو نازوغمزه را

انگشت روي ضعف دل ما گذاشته

 

چشمت چنان فريفت ندانستم از سرم

برداشته کلاه مرا يا گذاشته

 

غلامرضا طریقی

 

 

یک ماه گذشت...شیرین تر از خواب و گواراتر از رویا ...

هنوز نمی توان قضاوت کرد که اردیبهشت شمال زیباتر است یا زندگی آرام من و تو؟! ...دریاکنار مواج تر است یا هیجانات خوش طعم ما؟! عطر تن تو مست کننده تر است یا بوی بهار نارنج؟! تو عاشقتری یا من ؟! ....اما می دانم یک جایی در دل این البرزکوه که محل بالیدن اساطیر بیشمار ایرانی است....جایی درحاشیه رودخانه هراز.....در پیچ و خم شهرها و روستاها و امامزاده ها....یک نیروی مغناطیسی عجیب نهفته است که من و تو را در گرداب خود حل می کند و فرو می کشد و منگ و مست و عاشق ، هر سه شنبه - چهارشنبه تا دریا می کشاند و هر جمعه بر می گرداند. درست مثل موجهای خزر....حالا می خواهد بهانه اش تدریس باشد یا هر چیز دیگر...

جریان را دوست دارم....هفته های کار و سفر را دوست دارم...آن خانه هشتاد و چند متری بغل فرهنگسرای ارسباران را دوست دارم.....تدارک عروسی را دوست دارم.....سیزده رجب را دوست دارم... تو را ، تورا، تو را ، تو را ....دوست دارم.....اما اینها پرواز نیست....روزمرگی و در خویش تنیدن و از لحظه لذت بردن پرواز نیست...من و تو در نوک قله ایستاده ایم ... به اندازه ی کافی جرئت پرواز را در خود پرورانده ایم...فقط و فقط یک قدم مانده...دستت را به من بده...

 

پــَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

.

.

.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:44  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

 

این روسری آشفته­ی یک موی بلند است

آشفتگی موی تو دیوانه کننده­ست

 

بالقوّه سپید است زن اما زن این شعر

موزون و مخیّل شده و قافیه­مند است

 

در فوج مدل­های مدرنیته هنوز او

ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

 

پرواز تماشایی موهای رهایش

تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده­ست

 

دل غرق نگاهی­ست که مابینِ دو پلکش

یک قهوه­ای سوخته­ی خیره­کننده­ست

 

با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطان­زاست

خندیدن او عامل بیماری قند است

 

تصویر دلش با کمک چشمِ مسلّح

انگار که سنگی تهِ شیئی شکننده­ست

 

شاید به صنوبر نرسد قامتش امّا

نسبت به میانگین همین دوره بلند است

 

ماه است و بعید است که خورشید نداند

میزان حضور و حذرش چند به چند است

                                                 صالح دروند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:36  توسط رضا سیرجانی  | 

 

ازدواج

 

آزمایشها که تمام شد ،محضر شناسنامه هایمان را گرفت. دیگر من و تویی وجود ندارد.

من و تو بدون نام  هم هیچیم .

 

 

واژه های کلیدی : قرآن ،حلقه ، آینه و شمعدان، بوی عید،شمال، دریا و :

 

« اَنكَحتُ…» عشق را و تمام بهار را !
«
زَوّجتُ…» سیب را و درخت انار را !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:53  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

در چشم غزل خیزت، امروز چه داری؟

دیوانه ترین دختر ایلات بهاری

ای دورترین آدم عالم به دل من

ای تلخ ترین خنده به لب های تو جاری،

ای کاش که لبخند بیاید، بنشیند،

روی لب تو تا بکند موج سواری

وقتی که بمیرند هزاران نفر از عشق

باید كه کنند از لبت انگشت نگاری

ما کفتر جلدیم و به سوی تو می آییم

شرطی شدگانیم؛ تو هم اهل قماری

دیگر پر پرواز نداریم ولی باز؛

بازی  بده ما را هم، ای باز شکاری

 

امیر اصغری

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 12:17  توسط رضا سیرجانی  | 

 

من عاشق غزلهای " محمد ارثی زاد" هستم...واقعا همه شعرهایش را دوست دارم و مطمئنم روزی یلی می شود در وادی شعر . امروز می خواهم پرده از این عشق بردارم و عیانش کنم.

اینهم آخرین عاشقانه ی او :

 

تتق...  که در زدی و دست های من وا شد

زمان به صفر رسید و چه زود فردا شد

سماور از هیجان  قل گرفت بشکن زد

برای رقص سر میز استکان پا شد

همین که شانه به دستت رسید آینه  جَست

همین که شانه زدی در اتاق غوغا شد

تو شانه می زدی و آبشار می شورید

شرابخانه ی چادر نمازت افشا شد

تمام پنجره ها مات روی آینه اند

که روبروی تو هر کس نشست رسوا شد

 

دلت گرفت که دیدی دو ماهی قرمز..

دلت بزرگ شد و تنگ نیز دریا شد

قدم زدی لب قالی گرفت پایت را

تکاند سینه ی خود را و غنچه پیدا شد

بهار داخل این خانه قدعلم می کرد

کلاغ پر زد و گنجشک گفت: "حالا شد"

حضور گرم تو محسوس بود در خانه

که قد خانم یخچال از کمر تا شد

 

تو خواستی که ببوسی مرا معاذالله

میان چشم و لب و گونه هام دعوا شد

غزل به خط لبت آمد و سوالی شد

غزل به روی لبت تا رسید امضا شد

 

تمام قدرت مشکی ِ کردگار چطور

درون دایره ی خال صورتت جا شد ؟؟

 محمد ارثی زاد 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:0  توسط رضا سیرجانی  | 

 

پیش از این شمال را به دریایش می شناختم و تابستان را تنها فصل شمال! ... حالا خودم را می بینم که در دیماه یخبندان، مستِ مستِ مستِ مست روی هراز می لغزم و پرتقالها را بو می کشم تا به خانه شما برسم. خشکی لبها و دستانم را با باران محبت شمالی تو می آمیزم و خوی گرمم را با عطر خنک تن تو.

من کویری ام ... به آب رسیدن.... در باران فریاد زدن و با دریا رقصیدن آرزوی من است.... و تو نهایت آرزوی من!

بانوی هنر و معماری ! ناز خاتون ! خانوم معلم کوچولو! استاد نازنین من! کم سن و سالیت را مثل همیشه با معلوماتت بپوشان و دهان دانشجوهای سمج و مردم آزار را ببند. امتحانهایتت را بگیر....نمره پروژه بچه ها را بده...همه را پاس کن و به خانه بیا..

آخر نا سلامتی مهمان دارید.

 

مهمانی که پنج سال پیش بی خبر از همه جا سروده بود :

 

تجريش مي رويد!؟ .. نه آقا نمي روم
دربند مي رويد!؟ نه بابا نمي روم

با اين لكنته اي كه امانت گرفته ام
اصلا به سمت عالم بالا نمي روم

راهم جنوب شهر ، خيابان عاشقيست
در كوچه هاي سرد شماها نمي روم

پشت تمام هستي خود ، ايست مي كنم
بي دسته گل به ديدن ليلا نمي روم

گفتم به مادرم كه اگر چه مخالفي
با من بيا به جان تو تنها نمي روم

امروز جيب خالي من جاي عكس توست
فردا كنار عكس تو آيا نمي روم ؟!

حالا به انتهاي خيابان رسيده ايم

كم كم پياده مي شوم ، اما، نمي روم

ابر و غروب و زنگ در و اضطراب سبز
يا مي روم درون دلش يا نمي روم …..

 

  و تازه می فهمم که لیلای من که بود و من مجنون کدام لیلی بودم!!

و تازه می فهمم ارزش پدر و مادر و حرفهایشان چیست و چه لذتی دارد که پشتت باشند و نه تنها انتخابت را تحسین کنند بلکه عاشق عروس خانه ات شوند.

و تازه می فهمم از چه لجنزاری نجات یافتم و چگونه از باتلاقی سه ساله به زمین سفت خدا رسیدم.

 

 و تازه می فهمم عاشقی چیست وقتی کمتر از گل نگویی و کمتر از گل نشنوی!

 

برایم دعا کنید.... نه ببخشید!!!  "برایمان" دعا کنید!

 

  

 پی نوشت : هی نگویید چرا شعر تازه ندارم...من ماه هاست "بدیعه" سرایی می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 17:59  توسط رضا سیرجانی  | 

 

نقاش من به تابلوی خود سری بکش

امشب مرا به منظره ی دیگری بکش

آری غروب فکر بدی نیست پس مرا

در یک فضای مبهم خاکستری بکش

بگذار تا به لرزه بیفتد خطی سیاه 

چشم انتظار و دل نگران پیکری بکش

بر روی بوم دور تر از من قدم زنان

ساعت حدود هفت که شد دختری بکش

وقتی عبور می کند از پیش چشمهام

تو لا به لای رهگذاران یک پری بکش

از من نپرس شکل پری را عزیز من

تصویر خویش را که خودت از بری بکش

این رنگ و این قلم تو خودت را برای من

آنطور که دل همه را می بری بکش

حالا که جای چشم تو دریا کشیده ای

غرقم نکن به جای مژه بندری بکش

من فکر می کنم که تو هم عاشقم شدی

یک منظره از این همه خوش باوری بکش

باید تو را صدا کنم اما بدون گل؟

در دستهام شاخه ی نیلوفری بکش

آن کیست با تو می رود او... من که نیستم؟

این لحظه را کنار کس دیگری بکش

من داد می زنم که کجا می روی بمان

بنشین برای تابلوات آخری بکش

و سالهاست بی تو نشستم در این غروب

نقاش من به تابلوی خود سری بکش

مهدی مردانی

 

 

پی نوشت : دوران خوش دانشجویی برای مدتی تمام شد! در یک روز بارانی ... در ارتفاع ۲۵۰۰ متری از سطح دریا و درست در شب کریسمس دفاع کردم...نوزده و نیم

خوبم و به زودی به جمع وبلاگیها بر می گردم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 9:42  توسط رضا سیرجانی  |