تبليغاتX
حوض ماهی

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی

 

 

(یک)

با اجراي هدفمند کردن يارانه ها به روشي که هم اکنون در مجلس در حال بررسي است هزينه خانوار شهري در سال اول اجرا حدود 102 درصد رشد خواهد کرد.
به گزارش سايت «فردا»، بر اساس گفته هاي احمد توکلي رئيس مرکز پژوهش هاي مجلس و گزارش هاي موسسات معتبر داخلي و خارجي، تورم ناشي از هدفمند کردن يارانه ها بالاي 30 تا 60 درصد خواهد بود. چنانچه تورم ساختاري کشور که در انتهاي امسال به حدود 15 درصد کاهش پيدا مي کند را به ارقام بالا اضافه کنيم تورم سال 89 در صورت اجراي هدفمند کردن يارانه ها به 45 تا 75 درصد مي رسد.در همين حال هزينه متوسط خانوار شهري در پايان سال 87 بالغ بر حدود 890 هزار تومان برآورد شده که چنانچه اين رقم را معيار قرار دهيم هزينه يک خانوار شهري در سال 88 با تورم 15 درصد به يک ميليون و 23 هزارتومان خواهد رسيد. اين ميزان هزينه در سال 89 با اجراي هدفمند کردن يارانه ها و تورم 45 تا 75 درصد به حدود يک ميليون و 484 هزار تومان تا يک ميليون و 800 هزار تومان خواهد رسيد. اين رقم يعني يک ميليون و 800 هزار تومان رشدي 102 درصدي را نسبت به هزينه خانوار شهري در سال 87 نشان مي دهد.به عبارت ديگر طي دو سال هزينه خانوار شهري از حدود 890 هزار تومان در سال 87 با 102 درصد رشد به يک ميليون و 800 هزار تومان در سال 89 افزايش خواهد يافت!!!!

 

 

(دو)

 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش.

باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران ، سرودش باد،
جامه اش شولای عریانی ست.
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار_ پودش باد.

گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست.....

 

(اخوان ثالث)

 

 

 

(سه)

دیر آمدی موسی

عصر اعجاز ها گذشته است

اکنون عصایت را به چارلی چاپلین قرض بده

تا کمی بخندیم

(شمس لنگرودی)

 

 

 

نتیجه گیری :

 

جمله ای که اینروزها بر زبانم افتاده :

 

 

سرزمین مادری ام را

         نه به خاطر سرزمینم

                    بلکه به خاطر مادرم

                                      دوست دارم!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:32  توسط رضا سیرجانی  | 

 

ایرانی...ایرانی

 

بپوش!...لباس قاجاری بپوش... پیش از آنکه لباس قزاقی تنم کنند... پیش از آنکه تفنگ به دستم دهند و مرا در مقابل ملتم قرار دهند.چه قرابتی است بین روزهایی که به زور چادر از سر زنان ما می کشیدند و روزهایی که به زور چادر بر سرشان می کنند! چه قرابتی است بین روزهایی که به اجباری می بردند و سگ قزاق بار می آوردند و روزهایی که چماق به دستت می دهند و پشتت می نویسند "ضد شورش"!

 بپوش! لباس اصیل ایرانی بپوش ... پیش از آنکه در فرنگ ،گیج لباس پوشیدنی بشوی که برای زن ایرانی عقده شده است. پیش از آنکه بین مانتو و چادر و چارقد و تاپ و شلوار استرچ ..  مجبور به انتخاب باشی...پیش از آنکه هویت سردرگمت بغضی به قدمت قرن معاصر را بشکند!

 

 

پی نوشت : تا آخر آبان فرصتی نیست... باید کم کم وسایلمان را جمع کنیم و خانه ارغوانی را تحویل بدهیم! وای چقدر کار داریم! از وقتی که پذیرش دکترای تو هم آمد ... از وقتی که برای شش سال از نظام وظیفه جمهوری اسلامی معافیت تحصیلی گرفتم..... از وقتی که بلیط آخرین جمعه آبان را گرفته ایم ... تازه دارد باورم می شود که رفتنی شده ایم! ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:7  توسط رضا سیرجانی  | 

 

پیش نوشت : روش بسیار خوبیست برای بی خبری...اینکه من چی بودم و چی شدم...اینکه من چه چیزهایی را دوست دارم...اینکه به گذشته پناه ببری قبل از آنکه هول آینده خفه ات بکند... اینکه به روی خودت نیاوری که بر تو چه گذشته....اینکه مثل یک بیمار روانیِ تنها یا یک زندانی دربند سلول انفرادی هی بنشینی و به در و دیوار نگاه کنی و فکر کنی به ماضی بعید و ماضی استمراری...

به هر حال سنگی که خودم انداخته بودم سرانجام به خودم برگشت و به دعوت راضیه بانو به بازی دیگری دعوت شدم...به احترام این بانوی عزیز و به حرمت تمام کسانی که دعوت پیشین مرا اجابت کردند ... منهم در این بازی شرکت می کنم.

 

۱۰ چیزی که دوست می دارم:

۱- کتلت : از بین آشنایان و دوستان و فامیل و اهل محل و کسبه بازار ... اگر بپرسی رضا به چه غذایی علاقه دارد...فقط و فقط یک پاسخ خواهی شنید....پاسخی که مطمئنم همه می دانند : "کتلت" ... من برای این نوع از اغذیه بشری می میرم و تقریبا هیچ کنترلی روی آن ندارم. جالب اینجاست به بوی آن هم ویار عجیبی دارم و بارها بوده که در کوچه و خیابان کنار پنجره خانه ملت ایستاده و با بوی کتلت زندگی کرده ام. شاید باورتان نشود به خوبی یادم است که روز تولد شانزده سالگیم مامانم از صبح تا عصر ...سرپا توی آشپزخانه ایستاد و برایم هفتاد تا کتلت درست کرد.آنسال ما به جای کیک روی کوهی از کتلت شمع گذاشتیم و بنده فوت نمودم.اتفاقاً دیشب هم جایتان خالی برای افطار کتلت داشتیم و بدیعه بانو با تمام کم تجربگی اش دارد مشق عشق می کند پیش ماهیتابه و معشوق شکمی ما!

 

۲- هندوانه : اینقدر بدم می آید که توی مهمانی و رفت و آمدها هندوانه را تکه تکه می کنند و تعارف می کنند...اینها که جایی را نمی گیرد پدرمن!!.... اینجانب یک هندوانه کامل را در بیست دقیقه می خورم و جالب اینجاست که معده ام جوری عادت کرده که اگر اینکار را نکنم مریض می شوم. هندوانه های تهران که انگار پلاستیکی است!! اما  هر بار از کرج یا شمال هندوانه های اصیل می آورم و دبـــخور!!!

 

۳- کتاب خوانی و روزنامه خوانی سر مستراح : اگر کتاب یا روزنامه ای پیدا نکنم حتی اگر قضای حاجتمان بریزد به مستراح نمی روم.... اکثر رمانها...شعرها.... روزنامه ها و مجله های عالم را در مستراح می خوانم.من عادت عجیبی دارم که تا صبحها دوش نگیرم امکان ندارد از در خانه بیرون بروم. بنابراین اگر مثلا ساعت هشت از خواب بیدار شوم...چهل دقیقه سر مستراح مطالعه می کنم... ده دقیقه دوش می گیرم و لباس می پوشم و تازه نزدیک ساعت نه به فکر این میفتم که بروم سر کار .... بارها شده که بالای یک ساعت سر توالت نشستم و می شود گفت هفتاد درصد شعرهایم را همزمان با عمل تخلّی سروده ام....البته تراوشات بالا و پایینم یکی شده معمولاً.

 

 ۴- رانندگی خرکی : هیچ چیز به اندازه رانندگی خرکی مرا آرام نمی کند. یک بار میدان آرژانتین را برعکس دور زدم..... یک بار با سرعتی حدود شصت کیلومتر سر بالایی یوسف آباد را که غلغله هم بود دنده عقب آمدم( از فتحی شقاقی تا سینما گلریز)....... بارها و بارها مسیر تهران تا کرج را با رنو... بیست دقیقه ای رفته ام...طوری که از همه ماشینها حتی C5 و Mazda 3 جلو زده ام. اما احتیاط می کنم. اینرا از بچه هایی که مسافر من بوده اند بپرسید.

 

۵- سفر، سفر، سفر : اگر ماهی یک بار سفر نرم دیوانه می شوم....روانی به معنای واقعی کلمه!... در ایران غیر از خوزستان که آرزویش برای همیشه روی دلم مانده به اکثر دهات و شهرها سفر کرده ام.... غرب و شرق دنیا را هم دیده ام...اما سیر نمی شوم.....ولع سفر همیشه توی وجودم هست!

 

۶-  جشنواره فیلم فجر : از دوران دانشجویی میراثی در من مانده .... آنهم اینکه باید هرسال بروم و تمام فیلمهای جشنواره فجر را ببینم...حتما هم توی صف بایستم...دنیای صف جشنواره از دنیای درون آن زیبا تر است!... سال هشتاد می خواستم فیلم "ارتفاع پست" را که ساعت ۱۱ صبح در سینما فرهنگ اکران می شد ببینم.... زمستان سردی بود و سوز وحشتناکی میامد...ساعت چهار صبح شال و کلاه کردم خودم را به قلهک رساندم...دیدم هفت هشت نفری توی صف جلوتر از من ایستاده اند و جا گرفته اند!!!! ... با خودم گفتم بابا: "...خل تر" از من هم توی این دنیا هست!!!...با مزه تر آنکه حدود ساعت ۱۱ که رسید توی صف دعوا شد و پلیس و پلیس کشی و خرتوالاغ !!!...تا اینکه ما رو از صف انداختند بیرون و فیلم  را ندیدم که هیچ کتک هم خوردیم!!!...... چرا جای دوری بروم همین سال هشتاد و شش از ۱۰ صبح تا ۱۲ شب...یعنی ۱۴ ساعت توی صف فیلم " کنعان" در اریکه اریانیان بودم.وقتی بلیط ساعت ۳ صبح گیرم آمد... بلیط "به همین سادگی" را از بازار سیاه خریدم و از ساعت ۱ تا ۳ .. " به همین سادگی" را دیدم و از ساعت ۳ تا ۵ .."کنعان" را... شش و ربع بود که به خانه رسیدم و هفت و نیم رفتم سر کار...این یعنی عشق!!

۷- فیفا : بدون شک این بازی عجیب و سحر کننده ... هووی خانمهاست!!!..... عیال ساده ما را بگو که برای اینکه دل ما را شاد کند رفته و روی موبایلش فیفا ریخته!!!....از بچگی هر بار که می خواستم تصمیم مهمی بگیرم اول سی دی های فیفایم را می شکستم تا ترک کنم...اصلا دنیای من با فیفا شکل دیگری است...مجازی مجازی مجازی.... پر از لذت و مستی.

 

۸-  فضولی در موبایل و یخچال دیگران: به هر مهمانی یا مراسمی که میروم...با هرکس که رفیق می شوم...به خانه هرکسی که راه پیدا می کنم ... قبل از هر چیز این اولتیماتوم را می دهم که موبایلهایتان را از دم دست من جمع کنید...من بی اختیار به هر موبایلی که می رسم ...حالا می خواهد مال هرکسی باشد...از رئیسم گرفته تا زنم..... مسیجها و لیست تلفنهایش را چک می کنم...هیچ کنترلی هم روی این قضیه ندارم...مهمانی هم که می روم...به هر بهانه ای خودم را به یخچال صاحبخانه می رسانم تا دید بزنم....وگرنه تا اخر مجلس ناراحتم!!!!

 

۹- خل بازی و خنداندن دیگران : حتی در ازای له کردن شخصیت خودم، ترجیح می دهم دیگران را بخندانم تا از لحظاتی که با من هستند حس خوبی داشته باشند. هرنوع خل بازی و دلقک بازی که به ذهنم برسد و هر حرف و دری وری مجاز و غیرمجازی که امکان داشته باشد.. به کار می برم تا بخندانم و شاد کنم... و واقعا از اینکار لذت می برم...به اندازه سرودن شعر.. شاید هم بیشتر!!!

 

 ۱۰- لحظه وحی شعر : حس پیامبرگونه این لحظه را با دنیا عوض نمی کنم!.... آنقدر لذت بخش است که برایش سالها صبر می کنم اما زور نمی زنم!

 

پی نوشت : هر که دلش خواست به بازی دعوت است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:25  توسط رضا سیرجانی  | 

 

این داستان کوتاه از آنتوان چخوف چند روزیست ذهن مرا درگیر کرده...گفتم بهتر است شما هم بخوانید:

 

  

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

-  چهل روبل .

-  نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.

شما دو ماه برای من کار کردید.

-  دو ماه و پنج روز

-  دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.

 سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

-  سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.

دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

-  و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .

فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.

موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان

باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.

پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...

« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.

-  امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .

-  خیلی خوب شما، شاید …

-  از چهل ویک... بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !

-  من فقط مقدار کمی گرفتم .

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.

-  دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..

-  یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

-  به آهستگی گفت: متشکّرم!

-  جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

-  پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

-  به خاطر پول.

-  یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

-  در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.

-  آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.

ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟

ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:13  توسط رضا سیرجانی  | 

 

به خودم که نگاه می کنم .بیست و هفت سال از زندگیم می گذرد. پشت سر این بیست و هفت سال خاطرات تلخ و شیرین و تجربیات سخت و دلپذیر است. چه هستم و چه بودم و چه شدمهای من، همه در گرو بودن آدمهای دور و برم بوده و حالا دلم می خواهد بنویسم. از کسانی که اگر نبودند زندگیم مسیر دیگری می رفت . می خواهم معرفی کنم ده نفری را که اگر نبودند....من هم اکنون نبودم...یا حداقل این نبودم :

 

اول - پدر بزرگاصولاً  نوه اول پسری بودن و نام خانوادگی را یدک کشیدن، آدم را مورد توجه و عزیزدردانه می کند. اگر این عزیزدردادنه را لوس بار بیاوری ... می شود بی عار و باعث ننگ.... امّا اگر سعی کنی آدم بارش بیاوری، شاید به همان اندازه که ارجش مینهی، مزد دستت را بدهد و برای خودش کسی شود.

آدم کردن من در طفولیت و نوجوانی، تلاش بزرگ پدربزرگ مرحومم بود.باید نوه "حاج سالار" می شدی و باعث افتخار...."حاج سالار"ی که خودش خیّر و بزرگ و سرشناس شهر بود.از سن سه سالگی قرآن را به من آموخت،طوری که در شش سالگی جزء سی ام را حفظ بودم. با آنکه از شعر و متون ادبی بدم میامد از پنج سالگی مرا مجبور به گوش دادن به حافظ و حکایات گلستان سعدی می گرد و به ازای هر شعر حافظ که حفظ می کردم ، هزار تومان به من هدیه می داد. شما خودتان فکر کنید هزار تومان سال شصت و شش چقدر پول بود! شش ساله که بودم از روی دیوان حافظ به صورت نقاشی حروف را می نوشتم و با آنکه سواد نداشتم، به حالت نقاشی-خط به حساب خودم مشق حافظ می کردم. اولین بار که در هفت سالگی روزه کامل گرفتم و نمازهایم مرتب شد، قالیچه ای برایم خرید که هنوز که هنوز است برایم یادآور باخدا بودن است و درون دلم زیارتگاهی است برای خودش....

از هشت،نه سالگی برایش نامه اداری و حقوقی می نوشتم. نه اینکه خودم بنویسم.بلکه او دیکته می کرد و من می نوشتم. گاهی مرا مجبور می کرد که با او به بانک بروم و کارهای بانکی و چک و سفته و این حرفها را یاد بگیرم. شکار را از او آموختم. با تفنگ بادی پنج و نیم . در میان آن درخت سدری که اندازه خودش سن داشت،گنجشک و کفتر می زدیم و کباب می کردیم و می خوردیم.آخر خودش زمانی شکارچی قابلی بود ولی از زمانی که آهوی حامله ای را با بچه توی دلش شکار کرده بود ، توبه کرده بود!!!

تمام شعرهایی که بعد از سالها از ذهنم فروریخت، پس زمینه ای از پدربزرگ و حیاط رویایی خانه او دارد! بسامد بالای  کلماتی مثل "ماه"، " حوض" ، " درخت" ، در شعرهای من واگوی همین مطلب است.

حتی مرگ او هم برای من درسهایی داشت که زندگی ام را از این رو به آن رو کرد. بعد از مرگش، منی که سالها از شهر و دیار خودم رفته بودم و حتی به خانواده ام سر نمی زدم، آموختم واقعاً " حاج سالار" که بود و"نوه حاج سالار" بودن، چه افتخاریست و در عین حال چقدر سخت است! من با مرگ او و فهم اینکه چقدر یک آدم می تواند در عین تواضع و گوشه گیری بزرگ باشد تازه فهمیدم که چه کسی هستم و چه خونی در رگ هایم است!....نتوانست آدمم کند! امّا خودم متوجه شدم که از همین مقداری که به آدمیت نزدیک شدم نباید عقبگرد کنم.

 

دوم- پدرم : تاثیر پدرم بر من بسیار جالب است. او بیش از آنکه پدرم باشد، رفیقم است. رفیقی که دورادور هوایت را دارد و سر بزنگاه به دادت می رسد. از همان سال اول مدرسه یک جورهایی به من فهماند که باید قابل افتخار باشی و اگرچه هیچگاه به طور مستقیم در درس و مدرسه من دخالت نکرد،اما حواسش بود که پای من نلغزد.هیچ وقت از شعر و شاعری خوشش نمی آمد و تا زمانی که دانشگاه قبول شدم شعر را مانع موفقیت درسی ام می دانست. شاید اگر او نبود من الآن شاعر خوبی بودم ولی درس و دانشگاه را به باد می دادم.

جالب ترین تاثیر پدرم بر من، بار آوردن من روی پای خودم بود. به جای اینکه به من خرجی بدهد برایم کار پیدا کرد. به جای اینکه برایم خانه بخرد، برایم وام قابل توجهی جور کرد و دفترچه قسطش را به من داد. تا زمانی که با زحمت و پول خودم اناردونه(رنوی قرمز کوکچم) را نخریدم و خودم را ثابت نکردم ، کمک مالی به من نکرد. حالا من ارزش پول حاصل از زحمت را می دانم. حالا من اگر غرق در ثروت هم شوم می دانم چیزی را که با زحمت به دست آوردی یک شبه به باد نمی دهی! حالا اگر همین بابای دوست داشتنی فلان و فلان و فلان را به من هدیه می دهد، می داند که جنبه اش را دارم و برای حفظ داشته هایم ، عاقلانه برخورد می کنم.

 

سوم- مادرم : معلم بودن یعنی بلد بودن اصول تربیتی. ما هم زیر سایه چنین مادری بزرگ شدیم. مادری که هرگاه به من گفت فلان کار را نکن تا سرم به سنگ نخورد و به غلط کردن نیفتادم، منظورش را نفهمیدم. کلاس اول ابتدایی بودم و ماشالله تپل مپل و اورسایز. برای اولین بار دیکته نوزده و نیم شدم و نمره ای غیر از بیست را به خانه آوردم.آنروز  مادر به من ناهار نداد و این تنبیه چنان در وجود من رسوخ کرد و داغم کرد که تا پیش دانشگاهی شاگرد اول استان بودم و حتی در سالهای دبیرستان از افشای اینکه مثلاً فلان درس را نوزده و هفتاد و پنج گرفتم وحشت داشتم...وحشت که نه! شرم داشتم!!!

در سالهای آخر دانشگاه که به منجلاب عفریته ای گرفتار شده بودم ،خیلی راحت و در کمال بی شرمی و بی صفتی، پدر و مادرم را کنار گذاشته بودم و به خاطر عشوه های مکارانه یک بیمار روانی، عین یک نوکر دست به سینه به فرمان معشوق مجازی حتی حال آنها را نمی پرسیدم . در این حال آنها در عین اینکه داشتند دق می کردند و روز به روز شکسته می شدند ،حتی با من برخورد بد نکردند....... آری ! نه پدرم و نه مادرم حتی به من "نه" نگفتند و حاضر شدند به خاطر من، به درخواستهایم تن در دهند! این رفتار عجیب  آنها و فوت پدربزرگم که مرا متوجه ریشه و شخصیتم کرد ،مرا چنان منقلب نمود که به خودم آمدم و خود را به شاخه درختی گرفتم و از آن باتلاق متعفن در آمدم..... وگرنه الآن یا من در گوشه تیمارستان بودم یا یک آدم فراموش شده خود فروخته! یک ذلیل به تمام معنا...

 

چهارم- آقای فضل الله میرشکار : معلم املاء و انشای سال اول راهنمایی را هرگز فراموش نمی کنم.نمی دانم کجاست و چه می کند! او مرا که از انشاء متنفر بودم به توصیف ترغیب کرد و آنقدر انشاهایم خوب شد که یکی دوتا داستان نوشتم و بعد هم شعر و شعر و شعر..... او سر امتحان موضوع انشاء می داد و من برایش غزل می گفتم. از همان سال هفتاد و چهار دیگر ندیدمش...اما اگر او نبود....

 

پنجم- بهمن محمدزاده : شاعر جوان همولایتی ما که زبان شعری مرا دگرگون کرد و سکوی پرتابم شد. زمانی که من دوازده ساله بودم او دانشجو بود و تاثیری که در امروزی شدن زبان شعری من داشت ، باعث شد که پایم به سطح اول شعر دانش آموزی کشور باز شود و دریچه ارتباطم با دنیای شاعران دهه هفتاد گردید.اگر بهمن نبود....

 

ششم- فرهاد صفریان: از تب و تاب کنکور که افتادم و دانشجو شدم،خلاء شعر و انجمنهای شعر را با تمام وجودم حس میکردم. آن زمان شعرهایم را برای مجله "جوانان امروز" می فرستادم و آن هم شعرهای من و پیمان سلیمانی و برادران نامدار خودمان را چاپ می کرد. خلاء خواندن شعر داشت روانی ام می کرد. تا اینکه یک روز نشستم توی گوگل، کلمات " غزل" ، " غزل معاصر" و اینجور چیزها را سرچ کردم تا به وبلاگ فوق العاده فرهاد صفریان رسیدم و این بود دریچه ورود من به دنیای مجازی شعر!!! تاثیری که کار فرهاد بر من، شعر من و ارتباط من با شاعران دیگر داشت غیرقابل تصور است... شعرهای بعد از وبلاگی شدنم به گفته خیلیها با قبل از آن قابل مقایسه نیستند. بعدها با حقیقی شدن این رابطه بهترین دوستان زندگی ام را نیز در همین عالم یافتم و هنوز محو این هستم که اگر فرهاد نبود....

 

هفتم - امیرمهرتاش : همدم هفت ساله من که اکنون یک سال است که به خاطر دکترا  آنور آب رفته...البته به آنور آب نه به اینور آب(سنگاپور)!!! .... او پنج سال با من همکلاسی دانشگاه و سه سال همکار-در دو میز مجاور- بود. او سمبل موفقیت درسی برای من بود...قلق نگارش مقاله های علمی را به من آموخت و مرا در ورطه ای انداخت که به رشته و کارم علاقه مند شدم. شاعر تریبونهای دانشکده های علوم انسانی به لطف او ارائه دهنده مقالات در کنفرانسهای معتبر علمی با عنوان "مهندس" شد. کک ادامه تحصیل و زبان خواندن را او در تنبان من انداخت و خودش هم گذاشت و رفت. اگر او نبود من یک کارمند لیسانسیه ساده بودم و بزرگترین موفقیتم اضافه شدن چهل-پنجاه تومن به فیش حقوقی ام بود!

 

هشتم - نون . نون: روزی از میدان ونک رد می شدم ، دختری در سایه دادگاه خانواده ایستاده بود و گریه می کرد. به دوستش می گفت :" حمید قدر مرا ندانست. حمید قبل از من دوست دختر نداشت و نمی دانست زن خوب یعنی چه! "

حالا این خاطره را داشته باشید تا برسیم به این موضوع! گفتم انصاف نیست سه سال با یک نفر باشی و در لیست تاثیرگذاران زندگیت حرفی از او نزنی! از او تشکر می کنم برای اینکه باعث شد که با تمام وجودم بفهمم که زنِ بد چه قابلیتهایی دارد. بددلی، تهمت مدام به خیانت، گیر دادن چپ و راست، فشار مالی،اجبار به بریدن از خانواده، تهدید به شقه شقه شدن در صورت حتی ذکر نام خواهر و مادرت،ناسزا ، خوردن وقت و زندگی و همه ساعات روزت!! اجبار به ماندن در تهران بدون اجازه اینکه سفر و یا حتی ماموریت بروی،قهرهای مداوم و عشوه های مکارانه برای گرفتن باج.... همه و همه اینها قابلیتهای یک زن بد است و او چنان مرا داغ کرد که تا آخر عمر قدر " بدیعه" نازنیم را خواهم دانست! البته اینرا هم اعتراف می کنم که من به او به همان مقداری که او به من ، بدی کرد و شاید هم بیشتر از آن، ظلم کردم و قصد مظلوم نمایی ندارم اما کم سن و سالیش و مشکلاتی که ناعادلانه برایش پیش آمد و همینطور رفتارهای ضد و نقیض و شل کن-سفت کنهای من در طول رابطه با او، در رفتارهای او با من بی تاثیر نبود.

از او تشکر می کنم که باعث شد قدر زن آینده و زندگی و داشته هایم را بدانم. از او تشکر می کنم که باعث شد خودم را بهتر بشناسم. اگر او نبود ، ارزش زندگی آرام را می دانستم....

 

نهم - علیرضا قیطاسی : دوست نادیده اینترنتی من که با سرچ اطلاعاتی در مورد مالزی، او را که دانشجوی دکترای برق بود یافتم. او در پی مهاجرت به نیوزیلند بود و من علاقه مند به تحصیل در مقطع دکترا ! به همین سادگی و با همین شانس و تقدیر باور نکردنی جایش را به من تعارف کرد و من با صحبت حضوری با استادش ،توانستم پذیرش بگیرم و به احتمال قریب به یقین تا اواسط آذرماه امسال مسافرم! انشاالله اگر کارم برای کشور دیگری جور نشد همه چیز برای رفتن به جای او جور شده ...اما اگر او نبود....

 

دهم- بدیعه ی من: امروز سالگرد اولین دیدار من و اوست. گاهی اگر فرصتی را در زندگی از دست بدهی دیگر بخت به سراغت نمی آید...بخت من...عشق من.... آرامش من و پناهگاه من ... همین فرشته است. زمانی که با او آشنا شده بودم نوک پرهایم را چیده بودند. نه پر پرواز داشتم و نه حتی آرزوی آنرا.... در یکسال چنان زندگی ام از این رو به آن رو شد که باورش برای خودم هم سخت است.... این سیّده خانم کوچک من.... این معلم هنر و معماری....چنان به بالهای شکسته ام رسید و چنان پروازم داد که در آرزوهای خودم فکر رسیدن به چنین جایی را تا پنجاه شصت سالگی نمی کردم...به مرد او بودن بیش از همه ی افتخاراتم ،افتخار می کنم!!!...در مورد نبودن او حتی تصور هم نمی کنم.

 

 

پی نوشت 1: هرگونه خودستایی، غرور، عدم تواضع و غیره در نوشته فوق حمل بر نفهمی نویسنده است! به بزرگواری خود ببخشید. سعی کردم اینطوری نشود.

پی نوشت2 : دلم می خواهد این یک بازی شود شبیه بازی شب یلدا.....بیایید امتحان کنیم. مثلاً من برای شروع از دوستان زیر دعوت می کنم :

 

فرهاد صفریان

کرگدن

زهرا باقری شاد

شراره عزیزی

مهدی نقی پور

 

شما هم بنویسید و معرفی کنید تاثیرگذارترین افراد زندگیتان را.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:47  توسط رضا سیرجانی  | 

 

سکانس اول :

سینمای رو به قهقرای ایران و مخاطبی که ذائقه اش را جوری بار آورده اند که از اندیشیدن پرهیز کند و به فیلم های سطحی و چیپس و پفکی روی بیاورد، در جشنواره فجر سال گذشته جان تازه ای گرفته بود.

در روزگاری که  از طرف صدا و سیما و دولت مهرورز خدمتگزار، فیلمهای فاجعه بار و ناامید کننده ای همچون " اخراجیها" در بوق و کرنای تبلیغات قرار گرفته و مخاطب عام ،وقت گذرانی و چند دقیقه خندیدن به هزلیات را به فیلم خوب ترجیح می دهد … در روزهایی که فیلمهای سخیفی مثل " چارچنگولی" ، " خروس جنگی "  و امثالهم روی پرده سینماها هستند و اتفاقاً پرفروش می شوند، دیدن سه فیلم از سه کارگردان برجسته، که در جشنواره فیلم فجر 87 به نمایش در آمد برای شخص من بسیار امیدوار کننده بود.

 

" سوپر استار" اثر " تهمینه میلانی" با تمام مشابهتهایش با نمونه های خارجی ، به عقیده من فیلم خوبی بود.

راستتش از " شهاب حسینی" زیاد خوشم نمی آید ولی الحق او را محق دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد می دانستم که همین هم شد.

 

" درباره  الی" فیلم خیلی خوبی بود…این فیلم به خاطر اینکه اثر کارگردان مورد علاقه من ،" اصغر فرهادی" بود و همچنین عشق من، بازیگر بی نظیر سینمای ایران،کسی که هیج بازیگری را به اندازه او دوست نداشته و ندارم…یعنی " ترانه علیدوستی" ، در آن بازی می کرد ، انتظار مرا پیش از دیدنش خیلی بالا برده بود و شخصاً معتقدم که توانست این انتظار را برآورده کند و شور و لذت دیدن یک فیلم خوب را در من القا کند.

 

پستچی سه بار در نمی زند

و اما " پستچی سه بار در نمی زند "……این فیلم خارق العاده است….این فیلم فراتر از سینمای ایران است….بروید و ببینید ، " حسن فتحی" مخلوط تجربیاتش در " شب دهم " ، " مدار صفر درجه " و دیگر فیلمهای خوبش را چگونه در این فیلم آورده است….فیلم نامه ی فوق العاده عجیب، جذاب و ماندگار، به همراه دیالوگهایی که دست " علی حاتمی " ، "داود میرباقری " و " مسعود کیمیایی" را از پشت بسته است ، تماشاگر را میخکوب می کند و تا جندین روز بعد از تماشای فیلم ، فکر انسان را مشغول می کند.

اگر تا به حال هیچ یک از این سه فیلم را ندیده اید…اگر تا به حال سینما نرفته اید….اگر از فیلم ایرانی خوشتان می اید یا نمی آید…حتما این فیلم را ببینید.

 

 

 

سکانس دوم :

 اصولاً برای جمع شدن دور هم ، چند المان مهم وجود دارد :

 

زمان مناسب

مکان مناسب

انگیزه

پشتوانه

دل

 

اگر به شما عرض کنم که یک نهاد دولتی نسبتاً روشنفکر و امتحان شده ، می خواهد این زمان و مکان مناسب را در اختیار ما بگذارد تا هر هفته دور هم بنشینیم و مثل سالهای نه چندان دور ، شعر بخوانیم و نقد کنیم چه می گویید؟!!

اگر به شما عرض کنم که این کانون حاضر است با هزینه خود ، مسابقه های ادبی شما را برگزار کند، آیا ذهنتان به سمت مسابقه های ماندگار " غزل معاصر" و" بالی برای پرواز " پرواز نمی کند؟!! ایا از ته دل آه نمی کشید که کاش….  

اگر به شما عرض کنم که این کانون حاضر است با مشارکت مالی کتابهای شما را چاپ کند…دلتان نمی لرزد؟!!

پس متن زیر را بخوانید …..

 

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و احترام خدمت شما شاعر عزیز

به استحضار می‌رساند دوره‌ی تابستانی جلسات شعرخوانی و نقد شعر قول و غزل به همت کانون اندیشه‌ی جوان برگزار می‌گردد.

 

زمان جلسات:

هر هفته سه‌شنبه‌ها از ساعت 16 تا 18

محل جلسات:

میدان انقلاب - ابتدای خیابان جمالزاده شمالی – کوچه‌ی معینی – پلاک 3

 

برنامة جلسات:
شعرخوانی حاضران و نقد و نظر و بررسی این اشعار
تضارب آرا در جریان‌شناسی شعر امروز

برنامه‌های جانبی:
به‌روزرسانی وبلاگ جلسات با گزارش کامل هر جلسه
نشانی:

 http://qowloqazal.persianblog.ir/

http://www.qowloqazal.blogfa.com/

چاپ نقد اشعار مورد بررسی در هر جلسه و تقدیم آن به شاعر
و ...

اهداف دیگر برگزاری جلسات:
تشکیل حلقة کاملی از شاعران جوان
بررسی جریان‌های شعری زنده
برگزاری جشنواره‌ها، محافل شعری و مسابقات در دانشگاه‌ها
به چاپ رساندن مجموعه‌های شعر دوستان در قالبی بسیار نو
و ...

 

  

من به شخصه هفته پیش در این مراسم شرکت کردم و آنقدر به دلم نشست که تصمیم گرفتم هر هفته در آن حاضر باشم . پس همین سه شنبه می بینمتان……

 

زمان و مکان و انگیزه و پشتوانه تامین است….دل بدهید….دل

 

 

 

سکانس آخر :

طومار ایران خودروی صاحب مرده بالاخره بسته شد…. با زور و فحش و دعوا و بدبختی …بعد از هشت ماه دوندگی… بالاخره تحویلش گرفتم….اما یک ماشین دیگر…نه چیزی که ثبت نام کرده بودم!!! 206 سفید هم قابلیت دوست داشتن دارد…مگه نه؟!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:59  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

 

روبروی ماه

 

 

نیم رخت ،وقتی روبروی کاناپه ارغوانی می ایستم، دیوانه ام می کند. نفسهایت درست عین عودی است که در هال خانه کوچکمان روشن کرده باشی. تو خوابی و موهای بلندت از دسته های کاناپه روی سنگ ریخته، درست مثل آبشار..

گفته بودی گرمایی هستی...درست برعکس من....پس منصرف می شوم که با انداختن پتو یا ملافه روی تن روشنت ، ابراز محبت کنم.... می نشینم روی زمین....زانو می زنم کنار کاناپه ارغوانی.....به جهیزیه عروسی می نگرم که برای چهارطبقه بالا آوردنش،پدرمان در آمد!

دماغم را به دماغت می چسبانم و بو می کشم تو را..... عاشق بازی گردن با بوهای کلفت خرمایی ات هستم.... همانها که می گفتی رنگ رطب است نه خرما! .... روی سرت دست می کشم و درگوشت زمزمه می کنم!...هنوز روی هوا هستم...هنوز باورم نمی شود که تو مال من شدی....

خیالات این ده ماه را مرور میکنم....آشنایی.....عاشقی....خواستگاری...عاشقی.....عقد....عاشقی....آن عروسی عجیب و آن شب رویایی... و حالا خانه خودمان....خانه ارغوانی من و تو......کلبه ای که آرشیتکت کوچک من... دلش می خواست مدرنتر از این بچیندش ولی .....

به ساعتم نگاه می کنم ....  و به تو...یادم می آید قراری داشتم با خودم.. و با تو...امیدی ندارم که بشنوی اما در گوشت زمزمه می کنم :"بخواب عزیزم ... بخواب و آرام باش ....آرام باش تا چند دقیقه دیگر برمیگردم!"

به سمت بالکن میروم.... پرده ها را کنار می زنم و درِ تراس را باز می کنم...برای اینکه صدای خیابان اذیتت نکند پنجره را پشت سرم می بندم و رو به ماه می ایستم. ... نفسم را جمع می کنم و دستهایم را گره ......داد می زنم: "اللـــه اکـــــــبر!!! اللـــه اکـــــــبر!!! "

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:18  توسط رضا سیرجانی  | 

 

پیش نوشت : اصولاً ایرانی جماعت خصلت های ویژه ای دارد.معمولاً برای کوچکترین اقدامی  داد و هوار و هیاهو راه می اندازد، یک چند نفری را با خود هم جهت می کند. فیگورهای همراهی و همیاری می گیرد و سر بزنگاه ، در لحظه اقدام عملی شانه خالی می کند.

درست در همین روزهای جاری اگر سری به کوچه و خیایان و دانشگاه و محل کار و تاکسی و اتوبوس بزنیم، این جریانات را بخوبی مشاهده می کنیم. همه حرف از انتخابات و رای دادن و ندادن و کاندیدای سبز و قرمز و نارنجی گلمنگلی می زنند و یقه خودشان را جر می دهند و هیاهو می کنند، اما روز انتخابات عین چهارسال پیش ، سر بزنگاه همه چیز یادشان می رود و  توزرد از آب در میایند.

مسابقه ما هم قرابت عجیبی دارد با انتخابات! البته من چنین پیش بینی هایی می کردم ولی باید به خودم و خودتان ثابت می کردم که ما ایرانی هستیم و شل بار آمدیم و شل بار مان آوردند. همه تحسین کردند،همه تمجید کردند، تبلیغات کردند اما حتی خودشان.....

برای این مسابقه "سکه" که سهل است اگر تور چهل روزه لاسوگاس هم می گذاشتیم وضعیت از این بهتر نبود!!!!

بله! 15 روز فرصت و فقط 10 نفر شرکت کننده!

 

نتیجه 1 : حتی اگر بزرگانی مثل فرهاد صفریان ، کرگدن بزرگ و  حتی رژانوبانو برای آدم تبلیغ کنند ، وقتی ملت نخواهند کاری را انجام دهند، نمی دهند!!!

نتیجه 2 : اصولاً شاعرجماعت(از جمله خود بنده) از کار مناسبتی بیزار است... نفس برگزاری چنین مسابقاتی، بالذات اشتباه است...ما کردیم نگرفت...شما نکنید که نمی گیرد!!!

نتیجه 3 : آنقدر تکه و پاره و پراکنده شده ایم که خدای ابراهیم هم نمی تواند اجزای شرحه شرحه وبلاگیهای قدیم را جمع کند. کار از معجزه هم گذشته است... افسوس و صد افسوس!!!!

----------------------------------------------

 

و حالا ضمن تشکر از همه عزیزانی که در مسابقه کوچک ما شرکت کردند و آنهایی که تحسین کردند و شرکت نکردند و انهایی که عشقشان نکشید و شرکت نکردند و آنهایی که زیر سبیلی به ما خندیدند و گفتند خدا به آدم جنبه داماد شدن را بدهد ، متنهای ارسالی عزیزان را رونمایی کرده و نتیجه مسابقه را اعلام می کنیم :

 

یک نفر :

هر دو بر اين باورند
که حسی ناگهانی آن ها را به هم پيوندداده
چنين اطمينانی زيباست ٬

 

سمیرا :

مهر و ماه و ستاره ها لباس آسمان را مي دوزند براي جشن پيوند فرشته ها..
چشمانمان به راه آمدنت سبز ميشود تا لبخند زيبايت شاديمان را افزون كند.

 

 رعنا :

بنویس
ما اینگونه ما شدیم
پایینشم یه عکس شاد از دوتایی تون و آدرسو سایر مسائل

 

 

گل(به کسر گاف):

کسی رو سالهای سال دوس داشتم و هنوزم دارم.میشه گفت از مهر 77 تا..................هنوز و همیشه
بگذریم که هیچ وقت نفهمید اما من همیشه برا خودمون کارت عروسی می نوشتم این کار سرگرمی من و مایه آرامشم بود و هست
آخریشو دیروز نوشتم و بعد سریع پاکش کردم و مث یه فرزند مرده های های گریه کردم
این بود متنش:
چه سخت یافتمت............
چه آسان با تو یکی شدم
کاش با هم بمانیم
برای همیشه
و به حرمت قدوم حاضران.
و کاش با هم بودنمان به صفای قلب آدم خوبها
روشن وجاودانه باشد ......

 

 

مهسا :

نسیم شمالی بدیع حضور تو
و حرم غزل های جنوبی من.......

ببار
.
.
.
از پس بدیهه سرایی توست -
- که من رضا شده ام

 

 

ناهید :

مهتاب از همیشه زودتر در آسمان با ستارگان می درخشیدند آسمان را چراغانی کرده بودند تا در شب زفاف عروس بهاروباران بهاری آنهارا به حجله عشق ببرند همه جا سکوت سرشار از حرفهای عاشقانه بود بوی عشق ابر بهاری هوارا پر کرده بود عروس لباس خواب حریر سبز زمردین به تن داشت او هر لحظه مشتاق آغوش گرم باران بهاری راداشت باران سوار بر ابر عشق به حجله وارد شد او با قطره های باران عروس سبز پوش را غرق بوسه های عشق خود می کرد عروس از نفس گرم باد بهاری همراه با قطره های باران عشق مست مست بود چشمانش را بست وخود رااز همیشه بیشترغرق در خوشبختی می دید او به کام خود رسیده بود هرچه بیشتر خود را رها درآغوش باران می دید باران با بارش ملایم عروس زیبا را سیراب عشق خود می کرد او دوست داشت هرچه بیشتر از بودن با بهار در اوج باشد می خواست لذت این شب درهمه زندگی او را از بودن با بهار سرمست وسر خوش کند وغرق خوشبختی باشد پس باعشق تمام او را می بوسید ومی بویید در آغوش می کشید
چه زیباست بهار سرمست در آغوش باران بهاری !!!!!!!!!!!!!!!!
چه زیباست شما هم در محفل عشق ما در بهار شرکت داشته باشید

----------------------------------------------------------------------------------------

بعد ازمدتها عروسی طبیعت رادر دامن بهار شاهد بودم جشنی با شکوفه های گیلاس وغنچه های نوشکفته عشق گلهای بهاری رنگ برنگ همه شاداب از این جشن با نسیم ملایم بهاری پایکوبی وشادی می کردند.عروس بهار لباسی از سبز زیبا به تن کرده با فخر تمام از دیدگان زمین وآسمان به ناز و کرشمه می گذشت همه مات زیبایی وبوی عطرعروس سبز جامه که فضا را پراز عشق ودلدادگی کرده بودشده بودند .باران بهاری همراه با پایکوبی نقل ونبات باران عشق بر سر عروس می ریخت و درختان همراه نسیم بهاری دست می زدند و هلهله وکل می زدند .شکوفه گیلاس با نسیم روی سر عروس شکوفه های صورتی پخش می کرد زمین وهوا بوی عطرشکوفه گیلاس پیچیده بود طبیعت مست این جشن عشق با بهار بود مستی که سبزی بهار را شکوفا تر وزیبا تر می کردبراستی بهار فصل عاشقان وعشق است
چه زیباست شما هم در محفل عشق ما در این بهار شرکت داشته باشید

 

 

مانی :

در نقطه تلاقی شمال با جنوب
علی (ع) هم نظاره گر پیمان ماست
آمدنت را منتظریم.

 

 

وحید باقرلو :

سلام
ما داریم می ریم سر خونه و زندگیمون...
یه جشن کوچولویی هم گرفتیم، دوست داریم همه ی عزیزامون باشند تا با هم جشن بگیریم...
شما هم میاید؟

 

شهرام میرزایی + آیدا دانشمندی :

بوق بوق عروسی من شد
کبک خوان خروسی من شد

کت و شلوار مشکی ام کو پس
کراوات زرشکی ام کو پس

شوق پشت در است می خندد
کمرم را انار می بندد

عشق اآمد به نقل ها پاشید
در دلم قند خویش را سایید

*
دختری بوی مادر آورده
اشک شوق مرا در آورده

گرچه ته لهجه ی جنوبی داشت
عشق آب و هوای خوبی داشت

برکه - قویی زلال آوردم
دلبری از شمال آوردم

خوش ادا فهم سروبالایم !
من همیشه غلام مولایم .

 

احسان جوانمرد :

 (( به نام عشق ))

اولی گفت:
این دل به خدا اهل جنوب است ولی با وسوسه ی شما شمالی شده است

دومی گفت:
با تو گل گندم، گل ممنوعه ی عشاق سرسبزترین حریر شالی شده است

خدا مکثی کرد و گفت:مبارک است

رضا و کیجا*
دعوتمان کرده اند تا کنارشان باشیم. در شبی که آسمان به یاد کویر، ستاره باران است و نگاه ها به یاد دریا شرجی.
به مبارک بادشان می رویم. به ضیافتی که عشق، فاصله ها را کوتاه می کند.
سیرجانی و شمالی
نشانی:...............................................
.........................................................
تاریخ: ............ساعت.............................

* نام عروس را ( کیجا شمالی) تصور کرده است.

---------------------------------------------------------------------------

نتایج داوری :

با توجه به متنهای ارسالی فکر می کنم به بنده حق بدهید که هیچ یک از شرکت کنندگان را شایسته دریافت جایزه و مقام اول ندانم . اما با تشکر فراوان از همه دوستان شرکت کننده دوستان محترم زیربا کمال احترام و با شرمندگی تام به طور رسمی به جشن کوچک ما دعوت شده و در زمان لازم کارت عروسی برایشان ارسال می گردد :

1-    آقای شهرام میرزایی به همراه بانو

2-    آقای احسان جوانمرد به همراه بانو

 

 

و اما متن انتخابی :

متن انتخابی مغلطه ایست از متنهای شما و چند بیت غزل کوچکی از خود آقای داماد .

متن اصلی تا لحظه چاپ محرمانه است ولی غزل مرجعی که متن از آن انتخاب شده اینست :

 

فرشته ای هیجانی زلال می گیرد
کنار سفره ی عقد است و فال می گیرد

دلِ کویری داماد ، میوه خواهد داد
دوباره حال و هوای شمال می گیرد

عروس، در شب خرماپزان عاشقی اش
میان دامن خود پرتقال می گیرد

تمام قصه همین است، اینکه در یک اوج
دو تا کبوتر پربسته ، بال می گیرد ...

و اینکه مجلسِ ما افتخار خواهد کرد
که با حضور شما شور و حال می گیرد

 

رضا سیرجانی

 

 

باقی بقایتان !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:11  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

راستش را بخواهید فضای این روزهای بلاگستان آنقدر مرده و غمزده و دردناک است، که گاهی اوقات هم که دستم به کامنت گذاری برای دوستان می رود ، پشیمان می شوم .  بارها و بارها با خودم گفتم حیف این اردیبهشت و این بهار پربرکتِ شعرجوش نیست  که اینطور طعمه گرفتاری ها و روزمرگی های ما می شود؟! واقعاً انگار نه انگار که ما وبلاگی ها، سالیانی نه چندان دور مسابقه " غزل معاصر" و شب های شعر تالار ابن خلدون دانشگاه تهران را برگزار می کردیم!!! واقعاً انگار نه انگار که اردیبهشت های سابق  به سرمان می زد ...

و از هیچ پارک و رستوران و کافی شاپ و انجمن یا هیچ گوشه دنجی نمیگذشتیم؟!....واقعاً مارا چه شده؟!

از قدیم گفته اند اگر می خواهی کاری انجام دهی اول از خودت شروع کن. حالا من به عنوان عضو کوچک و سابق این دنیای گسترده ی مملو از شاعر، با خودخواهی تمام و در عین خودشیفتگی تام، در این اردیبهشت بهشتی ، با اجازه بزرگترها و دوستان، مسابقه کوچکی را برگزار می کنم .

 

 

 

مسابقه انتخاب متن کارت عروسی:

 

یک شاعرک قدیمی کوچک تصمیم گرفته تا با هدف ایجاد روحیه شادی در نویسندگان و شاعران وبلاگ نویس، جمع شدن دوباره دورهم و رسیدن به اهداف شخصی و خانوادگی یا هر چه شما تصور می کنید...متن کارت عروسی خود را به مسابقه بگذارد.

بدین وسیله از همه عزیزانی که دستی بر قلم دارند دعوت می شود تا با ارسال متن پیشنهای خود، در این مسابقه شرکت کنند.

مهمترین شرط طرح پیشنهادی کوتاهی،"بدیع" بودن و نوآوری در آنست و قالبهای رباعی، دوبیتی،تک بیت و طرح در اولویت می باشند.

تبصره : متن مورد نظر حتماً و حتماً و حتماً باید ویژگی اصلی کارت عروسی که دعوت از مهمانان می باشد را داشته باشد.

 

ویژگی های دیگر :

الف – تاریخ جشن در هفته میلاد مولای متقیان ( حضرت امیر) می باشد

ب- داماد، جنوبی و عروس، شمالی است.

ج – داماد، روزگاری غزلسرای عاشقانه ها بود و امروز بدیعه سرای لحظه ها

 

داوران :

عروس،داماد و سه نفر از اساتید خانم و آقای بلاگستان که بعداً اعلام می شوند.

 

نحوه ارسال :

کامنت گذاشتن در همین وبلاگ و برای همین نوشته، به صورت پیام خصوصی

 

مهلت ارسال : یکشنبه  سوم خرداد 1388

 

و از همه مهمتر جوایز مسابقه :

نفر اول – ربع سکه بهار آزادی به همراه چاپ متن پیشنهادی در کارت عروسی + دعوت به جشن به همراه خانواده

نفر دوم  و سوم – جایزه نقدی به تناسب جایزه مقام اول

 

 

 

پی نوشت - مجبورم به خاطر شرایط مسابقه... نظرات را پس از تائید به نمایش بگذارم تا حق کسی ضایع نشود.

منتظر متنهای پیشنهادی شما عزیزان هستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:58  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

روزي خدا به سينه ي من پا گذاشته

مهر تو را درون دلم جا گذاشته

 

تا من براي يافتنت دربدر شوم

ديوار را کشيده و در را گذاشته

 

بي شبهه آفريده تو را از  ژِنِ شراب

آنکس که در خمار تو ما را گذاشته

 

با زر کشيده خط لبت را و ناگزير

در موزه اش براي تماشا گذاشته

 

چون آسمان حسود شده از دل زمين

چشم تو را گرفته و دريا گذاشته

 

تا تو جهان بگيري بر روي روي تو

سرمايه اي به وسعت دنيا گذاشته

 

هم قند در قبال سمرقند داده و

هم خال در ازاي بخارا گذاشته

 

تحريم کرده نعمت مي را براي ما

در سفره ي لبان تو اما گذاشته

 

او خاک را به پاي تو پايين کشيده و

خورشيد را به دست تو بالا گذاشته

 

با فاصله کشيده اگر مهر و ماه را

مابينشان براي شما جا گذاشته

 

روزي که ياد داده به تو نازوغمزه را

انگشت روي ضعف دل ما گذاشته

 

چشمت چنان فريفت ندانستم از سرم

برداشته کلاه مرا يا گذاشته

 

غلامرضا طریقی

 

 

یک ماه گذشت...شیرین تر از خواب و گواراتر از رویا ...

هنوز نمی توان قضاوت کرد که اردیبهشت شمال زیباتر است یا زندگی آرام من و تو؟! ...دریاکنار مواج تر است یا هیجانات خوش طعم ما؟! عطر تن تو مست کننده تر است یا بوی بهار نارنج؟! تو عاشقتری یا من ؟! ....اما می دانم یک جایی در دل این البرزکوه که محل بالیدن اساطیر بیشمار ایرانی است....جایی درحاشیه رودخانه هراز.....در پیچ و خم شهرها و روستاها و امامزاده ها....یک نیروی مغناطیسی عجیب نهفته است که من و تو را در گرداب خود حل می کند و فرو می کشد و منگ و مست و عاشق ، هر سه شنبه - چهارشنبه تا دریا می کشاند و هر جمعه بر می گرداند. درست مثل موجهای خزر....حالا می خواهد بهانه اش تدریس باشد یا هر چیز دیگر...

جریان را دوست دارم....هفته های کار و سفر را دوست دارم...آن خانه هشتاد و چند متری بغل فرهنگسرای ارسباران را دوست دارم.....تدارک عروسی را دوست دارم.....سیزده رجب را دوست دارم... تو را ، تورا، تو را ، تو را ....دوست دارم.....اما اینها پرواز نیست....روزمرگی و در خویش تنیدن و از لحظه لذت بردن پرواز نیست...من و تو در نوک قله ایستاده ایم ... به اندازه ی کافی جرئت پرواز را در خود پرورانده ایم...فقط و فقط یک قدم مانده...دستت را به من بده...

 

پــَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

.

.

.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:44  توسط رضا سیرجانی  |