مرده شور آبان را ببرند. آبان 86 كمرم را شكست.
صداي استخوانهايم را شنيدم و فرو ريختم.
اول كتابم نوشته بودم :
( تقديم به پدر بزرگ عزيزم "حاج سالار سيرجاني" كه
شراب قرآن و حافظ را در سبوي وجودم ريخت و مرا لبريز از
خدا كرد! )
و با صداي اذان ظهر روز دوم آبان ، آرام و مطمئن . بدون كوچكترين
دردي!هنگام كاشتن پياز نرگس در باغچه اش خوابيد و پريد.
از شهر نبود كه مدرسه ويا مسجدي به همت او ساخته نشده باشد.
از نوجواني به محرومترين و دورترين منطقه ايران كوچ كرده بود براي
ساختن و آباد كردن! و روزي كه رفت بيش از دوهزار نفر براي تشييعش آمدند.
پدر مدرسه سازي بلوچستان و مردي از آبادگران!
خورشيد گرفته تا عضو سي ساله شوراي شهر ، اما همه جا مي نوشت :
" شغل : كشاورز! " و دست آخر در همان حال جاودانه شد.
آيه هاي قرآنم را تصحيح كند!
حاجي جون ! توي حياط داره صداي پات مياد
صداي كِش كشِِ آروم همون عصات مياد
شونه هات يخ نكنن ! مي خواي عبا رو بيارم؟!
آخ! چه عطري داره از ميون اون عبات مياد!
من شنيدم كه شبا وقتي كه هوهو مي كني
يه فرشته به هواي دعاي شبات مياد
حاجي جون ! ببين عمو اومده ! بيدار نمي شي!؟
پا شو آقا كه داره صداي بچه هات مياد !
برگ خرما رو بگير تا حياطو جارو كني
تو كه مهمون نوازي ، چه مهموني برات مياد!
پاييزا فصل كُناره ، تو خودت گفتي به من
بعد تو ، چي سر اون كُنار و اون حياط مياد!؟
بچه هاي مدرسه !! خَيّرِ شهرو ببينين!
هنوزم تو گوششون صداي صحبتات مياد
توي اون باغچه كه گل كاشتي ،همون كنار حوض
مي بيني بوته ي گل ، ميون ردّ پات مياد
پيش روت بهشته و حال تو بهتر از هَمَس
پشت سر ، دعاي خيره كه داره برات مياد
حاجي جون ! توي حياط داره صداي پات مياد
صداي كِش كشِِ آروم همون عصات مياد
از زاهدان كه آمدم هنوز سر كار نرفته بودم كه خبر قيصر به من رسيد.
فرو ريختم. شكستم!
حالا از زنگ تلفن مي ترسم! از پيام كوتاه مي ترسم!
آتش بگيري آبان هشتاد و شش!
پی نوشت : فعلاْ اینجا می نویسم!
