مهرماه هشتاد و یک بود. مسابقات ادبی دانشجویان کشور در دانشگاه الزهرا . گفتیم و خواندیم و شنیدیم. اما از میان شنیده ها، تاثیرگذارترین غزلها برای من این دو بودن. غزلهایی که هنوز گاه و بی گاه زمزمه شان می کنم و بعد از اینهمه سال هنوز برایم کهنه نمی شوند.دوست دارم حالا با شما زمزمه کنم:
خراب،خسته و ويران و مضمحل بی تو...
نخواه دل بکنم، نه! نخواه دل بی تو.....
و مثل ديشب من هی بهانه می گيرد
اتاق سرد دويست و سه ی هتل بی تو!
نه گوشی تلفن را شکسته ام ديشب
که چيست فايده ی اختراع «بـِل» بی تو؟!
تمام دفتر شعرم بدون تو مرده است
نمی رسد ز غزلها صدای کِل بی تو
تمام هفته ی منجر به ياس فلسفی ام
نداشت فايده پاشويه ی «هِگِل» بی تو!
رقيب عشقی من کو که دعوتش بکنم٫
به يک نبرد صميمی...به يک دوئل بی تو
.....
در آستانه ی متروک مبتلا شدنم
به درد سخت تری از جُذام و سِل بی تو
اهميت که ندارد برات من بروم!!!
اهميت که ندارد به زير گِل..... بی تو!!
□
تمام هفته به پايان راه انديشيد
دل شکسته ی يک مرد منفعل بی تو.........
به هلیا
" ه " شیشه های عینک خود را شکسته است
غمگین در انتهای جنازه نشسته است
" ه " آخر جنازه دو زانو، مریض، گنگ
دارد تمام می شود ، از خود گسسته است
پلکی بزن، بخند و بخندان، به هر جهت
" ه " بی اجازه ی تو دو تا پلک بسته است
□
اینک بهار آمده اما بدون " ه "
اینک بهار سمت کجا " بار " بسته است؟!!
چشم جهان به دیدن " ه " روشن است، نیست؟!
وقتی که نیست "جان" جهان دل ش ک س ت ه است
" شر " می کند به پا برود روستای خویش
" ه " از تراکم وسط شهر خسته است
□
" ه " گفتم و جنازه ی تو ماند روی دست
" ه " از جنازه بودن تو دلشکسته است
دارد فرار می کند از سطرهای من
" ه " چون پرنده های رها دسته دسته است
پلکی گشوده ای به سیاهی در آسمان
" ه " با پرنده رفت
که جایش نشسته است

