سلام
هشتاد و هفت را بر خلاف سالهای گذشته با سفر آغاز کردم ... سفرهای شش گانه ای به گوشه گوشه ایران که هر یک بهتر از دیگری بود.
معمولا بدون کتاب و شعر سفر نمی کنم...در آخرین سفرم ٬این غزلنامه را لای یکی از کتابها پیدا کردم.
اگرچه خودم قبول دارم که "حرف محض" است و نامه ای بیشتر نیست... اما با گذشت چهار سال از سرودنش هنوز هم کم و بیش همین حرفها را در دلم دارم:
گفته بودم غزل نمي گويم ، باز پابندِ اين قسم نشدم
بي تعارف بگويم آخرِ سر ، من حريف تو و دلم نشدم
فكر من را نكن عزيز دلم ؛ خوبِ من ! حال شاعرت خوبست
با همين يك دروغ مصلحتي ، تو گمان كن هنوز خم نشدم
- واي «شاعر» ! چه اسم مسخره اي ! آدمي كه شبيه ديوانه ست –
واقعاً اين يكي دو ماهِ اخير، به چه كاري كه متهم نشدم!؟
مثلاً «عاشقانه» مي گويم ! عاشقانه ، نه ! واژه واژه دروغ
منكه يك عمر، عاشقِ چيزي غير از اين كاغذ و قلم نشدم
روز اول كه ديدمت انگار گفته بودي كه درد دل داري
نازنينم ببخش ! ديدي كه مردِ درد دل تو هم نشدم
قول دادي كمي كمك بكني تا من اين لحظه ها خودم باشم
دست من را گرفته اي اما آخرش هم خودم ، "خودم" نشدم…
خرداد ۱۳۸۳
