تبليغاتX
حوض ماهی

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی

 

چه عشقی می کنم وقتی که خوابم می کنی سارا !

مگر اینجا ببینم انتخابم می کنی سارا !

برای خود ، پر از شخصیت و مردانگی هستم

از آن روزی که تو آدم حسابم می کنی سارا !

من آن کوهم که با دست خودت تا اوج می آری

و با یک گوشه ی ابرو خرابم می کنی سارا !

خودت هم دیده ای هر لحظه ای یخ می زنم بی تو

ولی در حسرت دیدار آبم می کنی سارا !

برایم چیزهای کوچکی شاید مهم باشد

که تو با نام کوچک هم خطابم می کنی سارا !

اگرچه با همه خوبی ، جوابم می دهی هر شب

ولی من مطمئن هستم ، جوابم می کنی سارا !

 

                                                ۱۳۸۷/۲/۲۹

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:34  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

ديشب سر پشت بام مي رقصيدم
با دلهره ی تمام مي رقصيدم

تصوير تو روي حوض بالا مي رفت
با حركت نردبام مي رقصيدم

از اينكه تو مي رسي و من خواهم گفت
بعد از دو سه شب ، سلام مي رقصيدم

دمپايي و پله ها كه اجرا كردند
موسيقي بي كلام مي رقصيدم

موها ، سر و شانه ها و يك دامن گل
از اينهمه با كدام مي رقصيدم ؟!

من خيره به بند رخت ، خشكم ميزد
با چك چك گريه هام مي رقصيدم

تو آنور پشت بام مي خنديدي
من اينور پشت بام مي رقصيدم

 

                                            بهار ۱۳۸۲

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:16  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 سلام

 

عرضم به حضورتان دیروز به من خبر رسید که مقاله ام در یک کنفرانس معتبر بین المللی پذیرفته شده و باید اواسط تیرماه برای ارائه آن به شهر بیلبائوی اسپانیا بروم.

 

اگرچه نرفتنم و عدم ارائه ی حضوری چیزی از ارزش ثبت و چاپ مقاله کم نمی کند ولی به خاطر فواید جانبی اینجور کنفرانسها که مهمترینش مخ زنی اساتید محترم و گرفتن پذیرش است،

تمام سعیم را می کنم که در تاریخ مقرر آنجا باشم.

 

دوباره از چند روز دیگر سریال بدو بدوها و وثیقه و نظام وظیفه و دانشگاه و سفارت و ویزا شروع خواهد شد و خاطره المپیک آتن و ناکام ماندنم زنده.

 

و جالبتر از همه اینست که دل هوایی من هم درست به موقعیت چهارسال پیش برگشته است !!

 

زندگی زیباتر از آنست که سخت بگیری....همه چیز نم نم سرجایش قرار میگیرد و جور می شود.

این درسی است که در چند ماه گذشته آموخته ام.

 

 با یاد و خاطره ی همیشه ماندگار دوستی ها و اتفاقات بهار 1383 که برخی از آن خبر دارند و برخی خیر:

 

« . . . و من به ساعت يك انفجار نزديكم»
به عطرِ تندِ زني بيقرار نزديكم

به روز رفتن تو - حول وحوش آبانِ
هزار و سيصد و پنجاه و چار-
  نزديكم

صدا ، صداي تو در پيچِ كوچه مي پيچد
به عكس دختركي در غبار نزديكم

انار و سيب و هلو زير چادرت داري
و باغ ميوه ي خود را بيار نزديكم !

بگير ساز مرا امتحان بكن بانو!
پس ايستاده اي و با سه تار نزديكم . . .

تلنگري به دلم مي زني كه مي تركد
و من به ساعت يك انفجار نزديكم . . .
***
هميشه صاعقه هايت نصيب من بوده
اقلاً اين دو دقيقه ببار نزديكم

اقلاً اين دو دقيقه بيار دستت را
به جاي اينهمه سال انتظار نزديكم

بدونِ تو كه جواني نكرده ام ، حالا
نهالِ تُردِ تنت را بكار نزديكم

كنار قطعه ي هفتاد و هفت ، يك سايه
نشسته زير درخت چنار، نزديكم

همان مترسك سي سال پيشي و من هم
به اين زمانه ي بي اعتبار نزديكم

 

                                                                                               خرداد ۱۳۸۳

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:35  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

 

 

 

پایان هفته گذشته را در کاشان بودم.

جایی که در آن دانشگاه کاشان میزبان " جشنواره فرهنگی هنری فرش" بود.

از گفته ها و شنیده ها و دیده های چشم نوازش که بگذریم، بخش ادبی جشنواره برخلاف تصوری که داشتم ،  به نسبت قوی بود. حداقل خواندن چنین غزلی در آنجا شوری به من داد :

 

نوک انگشت هایت زخم می کارند قالی را

بکش بر گونه هایت این جنون پرتقالی را

تو در پستوی این رج ها عروس شهر تب ریزی

که با تور سرت گسترده ای فرش خیالی را

" بهار" نارس " نارنج" هایت رو به خورشیدند

و با خود عهد می بندی بهار احتمالی را

درختی سبز خواهد شد پس از این ماجرا دختر!

درختی سروتر از قامت این چند سالی را....

که نم نم لای رج ها بذر خون پاشیده ای ، شاید

کسی باور کند این رشته های ارتجالی را

تکان شانه ات  میراث دار ارزش دف نیست

تو با هق هق گلاویزی تب شرج شمالی را

خیالات تو پر از پیله های پیچ در پیچ اند

که در تو می تند این مستی حالی به حالی را

کسی پر می کشد از بطن این صدها گره روزی

و خواهد زد گره دور تن تو دستمالی را

و یادت می رود هر روز تو بر " دار" می رفتی

و می آویختی از گردن نخ ، سیب کالی را

کمر خم می کند دیوار بعد از رفتنت آن شب

که می بافند چشمانت به جای دار خالی را ...

 

                                       آیدا دانشمندی - تب ریز

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:17  توسط رضا سیرجانی  |