
پایان هفته گذشته را در کاشان بودم.
جایی که در آن دانشگاه کاشان میزبان " جشنواره فرهنگی هنری فرش" بود.
از گفته ها و شنیده ها و دیده های چشم نوازش که بگذریم، بخش ادبی جشنواره برخلاف تصوری که داشتم ، به نسبت قوی بود. حداقل خواندن چنین غزلی در آنجا شوری به من داد :
نوک انگشت هایت زخم می کارند قالی را
بکش بر گونه هایت این جنون پرتقالی را
تو در پستوی این رج ها عروس شهر تب ریزی
که با تور سرت گسترده ای فرش خیالی را
" بهار" نارس " نارنج" هایت رو به خورشیدند
و با خود عهد می بندی بهار احتمالی را
درختی سبز خواهد شد پس از این ماجرا دختر!
درختی سروتر از قامت این چند سالی را....
که نم نم لای رج ها بذر خون پاشیده ای ، شاید
کسی باور کند این رشته های ارتجالی را
تکان شانه ات میراث دار ارزش دف نیست
تو با هق هق گلاویزی تب شرج شمالی را
خیالات تو پر از پیله های پیچ در پیچ اند
که در تو می تند این مستی حالی به حالی را
کسی پر می کشد از بطن این صدها گره روزی
و خواهد زد گره دور تن تو دستمالی را
و یادت می رود هر روز تو بر " دار" می رفتی
و می آویختی از گردن نخ ، سیب کالی را
کمر خم می کند دیوار بعد از رفتنت آن شب
که می بافند چشمانت به جای دار خالی را ...
آیدا دانشمندی - تب ریز