اگر نقشه جغرافیایی مالزی را به مثابه قیف در نظر بگیریم. کشور کوچک و زیبای سنگاپور مانند قطره الماسی است که از انتهای این قیف می چکد. سنگاپور وسعتی کمتر از جزیره کیش و جمعیتی حدود چهار و نیم میلیون نفر دارد. فاصله کوالالامپور با شهر-کشور سنگاپور حدود چهارصد کیلومتر بوده و این دو شهر از طریق یک بزرگراه بی نهایت زیبا و سبز که به یک پل اقیانوسی منتهی می شود ، به هم مربوط می شوند.

در مقام مقایسه کوالالامپور با آنهمه تکنولوژی و پیشرفت و کلاس ، در مقابل سنگاپور، عین کاشان است در مقابل تهران.متوسط تعداد طبقات در این کشور ثروتمند 65 طبقه بوده و خیابانهای تنگ و آسمانخراشهای مافوق تصور، از آن چیزی شبیه " توکیو" ساخته اند.
نماد سنگاپور حیوانی است به نام "سینگا" که سری مثل شیر و دمی مثل ماهی دارد . در این شهر، بزرگترین چرخ و فلک دنیا به ارتفاع نزدیک 200 متر نصب شده بود که هر کابین آن 26 نفر گنجایش داشت و از بالاترین نقطه آن اندونزی و مالزی قابل رویت بود.جالب اینجا بود که آنقدر این کشور کوچک بود که از هر خیابانش می رفتی در نهایت به همان چرخ و فلک بزرگ می رسیدی!
از جنوبی ترین نقطه سنگاپور که جزیره "سانتوسا" نام داد و بهشت توریستهای امریکایی و اروپایی است، تا خط استوا فقط 150 کیلومتر فاصله است و به خاطر همین موقعیت جغرافیایی و قرار گرفتن در گلوگاه جنوبی آسیا این کشور به یک کشور ترانزیتی تمام عیار تبدیل شده است. اگرچه ثروت از در و دیوار سنگاپور می ریخت و مثلا ماشینهایی که درآنجا دیده می شد به شهادت همسفران جهانگرد ما حتی در امارات هم رویت نشده بود، اما اساس اقتصاد این کشور نه بر اساس تولید بلکه بر اساس بورس و دلالی و واسطه گری بود.
تفاوتهای اصلی مالزی و سنگاپور را اینگونه دیدم :
اول- بدون شک اولین تفاوت اصلی این دو کشور در قیمتهاست.مالزی کشوری بی نهایت ارزان و سنگاپور کشوری است گرانتر از اروپا و ژاپن. در مالزی یک وعده فست فود به پول ما کمتر از دو هزار تومان بود ولی در سنگاپور برای خوردن غذایی زیر ده هزار تومان باید به صد جا سر می زدی.مضافاً بر اینکه در آن مناطق هر غذایی را هم نمی توان خورد! در یکی از مراکز خرید سنگاپور خودم با چشم خودم دیدم که در یک رستوران چینی ، دوستان گارسون سوسکهای حمام را با سیب زمینی و تخم مرغ قاطی می کردند و یک کوکوی اشتهاآور درست می کردند و آقایون خانمهای چشم بادامی با ولع تمام تناول می کردند و صدای غیییییرچ! بدن سوسک بیچاره زیر دندانهایشان شنیده می شد!!! اما مالزی کشوری مسلمان است و غذاها با برچسب "حلال" مشخص شده تا مشکلی پیش نیاید.
اگر در مالزی با ماهی پانصد هزارتومان می شد شاهانه زندگی کرد در سنگاپور به جرئت می گویم با ماهی دو میلیون تومان ، هشتت گرو نهت خواهد بود.
دوم- زبان رسمی سنگاپور انگلیسی بود و این حسن بزرگی بود. در ضمن چون برای ورود به این کشور بر خلاف مالزی احتیاج به ویزا داشتی از مهاجرین و خارجی ها و مخصوصاً ملت شریف ایران به آنصورت خبری نبود.
سوم- سنگاپور را ابتدا انگلیسیها و بعد ها ژاپنی ها و امریکایی ها از قرن نوزدهم یواش یواش ساخته بودند و به اینجا رسیده بود. اما مالزی در عرض50 سال روی پای خودش ایستاده بود و با حفظ استقلال کامل اینقدر پیشرفت کرده بود و این به نظر من یک دنیا ارزشمندتر بود.همانطور که گفتم سنگاپور هیچ تولیدی نداشت و به قول خودشان تولید عمده شان فقط بچه بود . اما مالزی تبدیل به یکی از بزرگترین صادر کنندگان دنیا در همه زمینه ها مخصوصاً صنایع سنگینی مثل اتومبیل شده است.
چهارم- دیدن سنگاپور برای یک توریست کاری حداکثر سه چهار روزه است ولی برای یک گشت و گذار ساده در خود شهر کوالالامپور باید حداقل ده روز وقت گذاشت.
پنجم- نکته بسیار جالبی که در سنگاپور دیدم و در هیچ جای دنیا ندیدم این بود که هتلها در این کشور از مسافرین وثیقه می گرفتند. یعنی شما باید در مدتی که آنجا اقامت دارید پولی حدود دویست سیصد دلار را به عنوان وثیقه به هتل بدهید!!! با توجه به گرانی بیش از حد سنگاپور و اینکه همان روز اول دویست دلار بی زبان را به هتل محترم سپردیم، دستمان در سنگاپور خیلی تنگ شد و بد جوری مورد عنایت قرار گرفتیم. خدا را شکر که در بازگشت از سنگاپور ، شب آخر سفر را دوباره در کوالالامپور دوست داشتنی و ارزان گذراندیم و مثل این غربتی ها به جبران بلایای سنگاپور در یک شب ،چهارصد دلار خرج کردیم و سوغاتی خریدیم!!!
پی نوشت :
۱- بنده جدیداً در کامنتها، اس ام اس ها و خیلی جاهای دیگر پیامهای تبریکی دریافت می کنم که برایم هم ارزشمند و هم عجیبند. آنچه در سه پست قبلی نوشتم فقط شرح یک داستان و یک سفرنامه است. صرف صحبت با یک استاد خارجی و توافق با او هیچ موفقیتی محسوب نمی شود. به قول آن دوست ،من مثل کسی هستم که خواستگاری رفته و فعلا پنجاه درصد قضیه حل شده است. خودتان می دانید در چه کشوری زندگی می کنیم و چه قوانین مسخره و بی ثباتی داریم. پس هنوز برای این حرفها زود است. اگر من بی پرده حکایتم را برای شما تعریف کردم فقط برای این بود که دوست داشتم ببینید چقدر راحت می شود به جلو رفت و ما ایرانی ها در همه جای دنیا ارج و قرب داریم غیر از مملکت خودمان!
۲- حالم از پی نوشت قبلیم به هم خورد. حس می کنم غرور کاذب سرتاپایم را گرفته! بشکنی ....بشکنی...خارج ندیده ی بی ریشه ی مملکت گریز عقده ای!!!