تبليغاتX
حوض ماهی

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی

 

امروز ۵/۶/۸۷ است .... ۵-۶-۷-۸ ...همه چیز ردیف است!

 

عاشقانه :

يك شهر نفس مي كشد از بوي تن تو
اي سيب ترين وسوسه ي من دهن تو
هر روز قدم ميزند از ذهن خيابان
گلهاي رز باغچه ي پيرهن تو
گم مي كندم شهر، ز بس مه زده ام من
هر لحظه كه رد مي شود ابر بدن تو
با ماه ، لبِ پنجره مي آيي و ديوار
قد مي كشد از فاصله ها سوي تن تو
*
اي كاش بسوزد غزلم را لبِ سرخت
قفلي بزند بر دهن من، دهن تو

عباس محمدی

 

زندگی :

" از جریانی که توی زندگیم شکل گرفته راضی ام !" این را روزی توی وبلاگ عزیزی خواندم که با بالهای گشوده پرید و حالا آرامش غربت را به تعلق به خاک ترجیح داده است. این جمله امروز من است ... با اینکه هیچ آینده روشنی را برای خودم تصور نمی کنم!...

آینده من تار است...مثل صبحها که بیدار می شوی و هنوز عینک نزدی...اما نوری از دور مرا به همه چیز امیدوار می کند. آری! من هم از جریان شکل گرفته در زندگیم راضی ام و بعد از مدتها می دانم دارم چه کار می کنم. رویاهایم را دوست دارم.....فکر و خیالها و انتظاراتی که از خودم دارم را دوست دارم. برای رسیدن به آنها تلاش می کنم. اما چیزی را از خدا زورکی نمی خواهم!..... سختی ها، دوندگی ها، نه! شنیدن ها، سنگ اندازی ها ،پوستم را کلفت کرده است و حالا حس می کنم دیگر نمی لرزم....دیگر خسته نمی شوم...دیگر طوفانی شده ام.

 

 رفتن :

آری ! من رفتن را انتخاب کرده ام.در این شکی نیست! اما نباید عجله کنم. من فرصتهای زیادی دارم. اینکه به کجا بروی و با چه شرایطی بروی خیلی مهم است. چند ماهی به خودم وقت می دهم تا ببینم بالاخره جریان زندگی مرا به کجا می برد. مطمئنم بزرگی سایه کسی که مرا تا به اینجا رسانده ، هیچ امیدی را نا امید نمی کند. تمام سعیم را خواهم کرد که رشد کنم و این رفتن را هم فقط و فقط برای بالیدن می خواهم. حس می کنم نباید تصمیم عجولانه بگیرم. اگر به جای دو سه ماه، هفت هشت ماه به خودم وقت بدهم شاید بعدها افسوسی در دلم نماند

حس خوبی دارم...از آن حسهایی که حتی اگر رویاهایم به نتیجه هم نرسد ، هیچ اتفاقی برایم نمی افتد! رودخانه خوبی را انتخاب کرده ام.....بوی دریا را حس می کنم!

 

شعر :

" شاخ نبات با طعم سارا " دفتر دوم سروده های من است ... از 82 تا 87....آماده اش کرده ام. هنوز تصمیمی برای چاپش ندارم. اما جمع آوریش هم برایم لذت بخش بود.... احساس وجود...احساس بودن ... و یک بغض عمیق داشتم! ...شاید ... نمی دانم....شاید به نمایشگاه کتاب برسانمش...فعلاً ترجیح می دهم پولم را صرف چیزهای دیگری کنم.

 

درس :

هنوز می توانم سر کلاس بنشینم. هنوز برای آموختن آنقدرها پیر نشدم. هنوز مشتاق جزوه نوشتن و یاد گرفتنم....پس درس را دوست دارم...نه برای مدرک...و حتی نه برای تعالی و کمال...بلکه برای اینکه همیشه ذهنم باز و آماده باشد...بهترین افکارم...بهترین شعرهایم... در دوره امتحانات سراغم می آید...پس از هیچ کلاسی نمی گذرم...حتی حالا که یک سال است درسهای تئوریم تمام شده... به این جریان شکل گرفته ... کلاس را هم اضافه کردم....حالا زنده ترم!

 

وبلاگ :

مغز من کوچک است... دو کار را نمی توانم با هم انجام بدهم...مضافاً بر اینکه دوست دارم هر کاری می کنم کامل باشد و تا آخر خط بروم....پس علیرغم میل باطنی ام مدتی از بلاگستان سفر می کنم. تا چند ماه دیگر بر می گردم و آن رضای همیشگی می شوم...ولی وقت رفتن است....چاره ای نیست!...در جای دیگری باید جنگید!

 

دوستان :

در طول زندگیم ... هیچ جا و هیچ وقت ... دوستان به این خوبی و اهل دل نداشته ام. در هفت هشت ماه گذشته زندگیم کن فیکون شده و همه اینها را مدیون دوستان نازنین بی نظیرم هستم... برای نگه داشتن شماها همه کار می کنم....دوستتان دارم!

 

بغض :

فعلاً عزت زیاد! خداحافظ همه..... حتماً بر می گردم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:5  توسط رضا سیرجانی  |