سلام
سه ماه گذشت.
می خواستم با خبرهای خوب بیایم. می خواستم صبر کنم و صبر کنم و صبر کنم و... با دست پر، با خبر اتفاقات قشنگ زندگیم بیایم.
از دغدغه های نوشته های قبل بگویم و از رودخانه ای که در نزدیکی دریاست.
از تافل ، تافلی که تا چند وقت دیگر نتیجه اش می آید و من مطمئنم این بار نمرات خیلی بالاتری گرفته ام .
از دفاع پایان نامه ارشد، که برای تعیین تاریخ جلسه دفاعیه از طرف استاد راهنمایم به پژوهش معرفی شدم و عنقریب تمامش خواهم کرد.
از شعر، از "جشنواره شعر ملی زاگرس" که همینطوری چند شعر فرستادم و جزو منتخبین شدم.
از کارهای تحقیقاتی ام ، از دو مقاله خارجی دیگر که این بار در "سنگاپور" و "رومانی" پذیرفته شد.
ازدانشگاه ، از شاگرد اول شدنم بین بچه های هم ورودی و معرفی ام در لیست دانشجویان نمونه.
از همراهی که برای زندگی ام انتخاب کرده ام... از فرشته بی نظیری که معنای زن بودن را در ذهن زخمی من تغییر داد و به زودی قرار بود همه چیزمان رسمی شود ... از برنامه هایی که داشتیم و بنا بود اگر خواست خدا باشد برای یک عمر دست در دست هم باشیم.
از رفتنی که بویش می آید که جور می شود و همراهی که به گفته خودش تا آخر دنیا با من خواهد آمد.
از.....
اصلا می خواستم به افتخار خوبی ها و همراهی های " کرگدن بزرگ" و "رژانوی نادیده عزیز" به روز کنم و شاید از خجالتشان در بیام.
اما
اما
اما هیچ کس نفهمید که عصر روز چهارشنبه 29 آبان –آبان همیشه لعنتی- بر من چه گذشت!
هیچ کس نفهمید وقتی بعد از هفت سال زندگی ،در یک شهر دراندشت بی در و پیکر ،همدم و مونس و همراهت پرواز کند چه آتشی به خرمن دلت می افتد....
نه من برای او نوه بودم ... نه او برای من مادربزرگ!.... رابطه من و او فراتر از یک احساس دلی ساده بود.... و
هیچ کس نفهمید که رضا چه کشید، وقتی چراغ گرم خانه اش را به خاک سرد سپردند.
بازهم آبان لعنتی، آبان ، این ماه سرطان که حتی نتوانست این روزهای آخر خودش هم به ما رحم کند و مثل هر سال داغدارمان نکند.
حالا من تنهای تنهای تنهای تنهایم..... در خانه ای که لبخند تو در هیچ کجای آن گم نمی شود.
