تبليغاتX
حوض ماهی

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی

 

من عاشق غزلهای " محمد ارثی زاد" هستم...واقعا همه شعرهایش را دوست دارم و مطمئنم روزی یلی می شود در وادی شعر . امروز می خواهم پرده از این عشق بردارم و عیانش کنم.

اینهم آخرین عاشقانه ی او :

 

تتق...  که در زدی و دست های من وا شد

زمان به صفر رسید و چه زود فردا شد

سماور از هیجان  قل گرفت بشکن زد

برای رقص سر میز استکان پا شد

همین که شانه به دستت رسید آینه  جَست

همین که شانه زدی در اتاق غوغا شد

تو شانه می زدی و آبشار می شورید

شرابخانه ی چادر نمازت افشا شد

تمام پنجره ها مات روی آینه اند

که روبروی تو هر کس نشست رسوا شد

 

دلت گرفت که دیدی دو ماهی قرمز..

دلت بزرگ شد و تنگ نیز دریا شد

قدم زدی لب قالی گرفت پایت را

تکاند سینه ی خود را و غنچه پیدا شد

بهار داخل این خانه قدعلم می کرد

کلاغ پر زد و گنجشک گفت: "حالا شد"

حضور گرم تو محسوس بود در خانه

که قد خانم یخچال از کمر تا شد

 

تو خواستی که ببوسی مرا معاذالله

میان چشم و لب و گونه هام دعوا شد

غزل به خط لبت آمد و سوالی شد

غزل به روی لبت تا رسید امضا شد

 

تمام قدرت مشکی ِ کردگار چطور

درون دایره ی خال صورتت جا شد ؟؟

 محمد ارثی زاد 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:0  توسط رضا سیرجانی  | 

 

پیش از این شمال را به دریایش می شناختم و تابستان را تنها فصل شمال! ... حالا خودم را می بینم که در دیماه یخبندان، مستِ مستِ مستِ مست روی هراز می لغزم و پرتقالها را بو می کشم تا به خانه شما برسم. خشکی لبها و دستانم را با باران محبت شمالی تو می آمیزم و خوی گرمم را با عطر خنک تن تو.

من کویری ام ... به آب رسیدن.... در باران فریاد زدن و با دریا رقصیدن آرزوی من است.... و تو نهایت آرزوی من!

بانوی هنر و معماری ! ناز خاتون ! خانوم معلم کوچولو! استاد نازنین من! کم سن و سالیت را مثل همیشه با معلوماتت بپوشان و دهان دانشجوهای سمج و مردم آزار را ببند. امتحانهایتت را بگیر....نمره پروژه بچه ها را بده...همه را پاس کن و به خانه بیا..

آخر نا سلامتی مهمان دارید.

 

مهمانی که پنج سال پیش بی خبر از همه جا سروده بود :

 

تجريش مي رويد!؟ .. نه آقا نمي روم
دربند مي رويد!؟ نه بابا نمي روم

با اين لكنته اي كه امانت گرفته ام
اصلا به سمت عالم بالا نمي روم

راهم جنوب شهر ، خيابان عاشقيست
در كوچه هاي سرد شماها نمي روم

پشت تمام هستي خود ، ايست مي كنم
بي دسته گل به ديدن ليلا نمي روم

گفتم به مادرم كه اگر چه مخالفي
با من بيا به جان تو تنها نمي روم

امروز جيب خالي من جاي عكس توست
فردا كنار عكس تو آيا نمي روم ؟!

حالا به انتهاي خيابان رسيده ايم

كم كم پياده مي شوم ، اما، نمي روم

ابر و غروب و زنگ در و اضطراب سبز
يا مي روم درون دلش يا نمي روم …..

 

  و تازه می فهمم که لیلای من که بود و من مجنون کدام لیلی بودم!!

و تازه می فهمم ارزش پدر و مادر و حرفهایشان چیست و چه لذتی دارد که پشتت باشند و نه تنها انتخابت را تحسین کنند بلکه عاشق عروس خانه ات شوند.

و تازه می فهمم از چه لجنزاری نجات یافتم و چگونه از باتلاقی سه ساله به زمین سفت خدا رسیدم.

 

 و تازه می فهمم عاشقی چیست وقتی کمتر از گل نگویی و کمتر از گل نشنوی!

 

برایم دعا کنید.... نه ببخشید!!!  "برایمان" دعا کنید!

 

  

 پی نوشت : هی نگویید چرا شعر تازه ندارم...من ماه هاست "بدیعه" سرایی می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 17:59  توسط رضا سیرجانی  | 

 

نقاش من به تابلوی خود سری بکش

امشب مرا به منظره ی دیگری بکش

آری غروب فکر بدی نیست پس مرا

در یک فضای مبهم خاکستری بکش

بگذار تا به لرزه بیفتد خطی سیاه 

چشم انتظار و دل نگران پیکری بکش

بر روی بوم دور تر از من قدم زنان

ساعت حدود هفت که شد دختری بکش

وقتی عبور می کند از پیش چشمهام

تو لا به لای رهگذاران یک پری بکش

از من نپرس شکل پری را عزیز من

تصویر خویش را که خودت از بری بکش

این رنگ و این قلم تو خودت را برای من

آنطور که دل همه را می بری بکش

حالا که جای چشم تو دریا کشیده ای

غرقم نکن به جای مژه بندری بکش

من فکر می کنم که تو هم عاشقم شدی

یک منظره از این همه خوش باوری بکش

باید تو را صدا کنم اما بدون گل؟

در دستهام شاخه ی نیلوفری بکش

آن کیست با تو می رود او... من که نیستم؟

این لحظه را کنار کس دیگری بکش

من داد می زنم که کجا می روی بمان

بنشین برای تابلوات آخری بکش

و سالهاست بی تو نشستم در این غروب

نقاش من به تابلوی خود سری بکش

مهدی مردانی

 

 

پی نوشت : دوران خوش دانشجویی برای مدتی تمام شد! در یک روز بارانی ... در ارتفاع ۲۵۰۰ متری از سطح دریا و درست در شب کریسمس دفاع کردم...نوزده و نیم

خوبم و به زودی به جمع وبلاگیها بر می گردم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 9:42  توسط رضا سیرجانی  |