تبليغاتX
حوض ماهی

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی

 

 

راستش را بخواهید فضای این روزهای بلاگستان آنقدر مرده و غمزده و دردناک است، که گاهی اوقات هم که دستم به کامنت گذاری برای دوستان می رود ، پشیمان می شوم .  بارها و بارها با خودم گفتم حیف این اردیبهشت و این بهار پربرکتِ شعرجوش نیست  که اینطور طعمه گرفتاری ها و روزمرگی های ما می شود؟! واقعاً انگار نه انگار که ما وبلاگی ها، سالیانی نه چندان دور مسابقه " غزل معاصر" و شب های شعر تالار ابن خلدون دانشگاه تهران را برگزار می کردیم!!! واقعاً انگار نه انگار که اردیبهشت های سابق  به سرمان می زد ...

و از هیچ پارک و رستوران و کافی شاپ و انجمن یا هیچ گوشه دنجی نمیگذشتیم؟!....واقعاً مارا چه شده؟!

از قدیم گفته اند اگر می خواهی کاری انجام دهی اول از خودت شروع کن. حالا من به عنوان عضو کوچک و سابق این دنیای گسترده ی مملو از شاعر، با خودخواهی تمام و در عین خودشیفتگی تام، در این اردیبهشت بهشتی ، با اجازه بزرگترها و دوستان، مسابقه کوچکی را برگزار می کنم .

 

 

 

مسابقه انتخاب متن کارت عروسی:

 

یک شاعرک قدیمی کوچک تصمیم گرفته تا با هدف ایجاد روحیه شادی در نویسندگان و شاعران وبلاگ نویس، جمع شدن دوباره دورهم و رسیدن به اهداف شخصی و خانوادگی یا هر چه شما تصور می کنید...متن کارت عروسی خود را به مسابقه بگذارد.

بدین وسیله از همه عزیزانی که دستی بر قلم دارند دعوت می شود تا با ارسال متن پیشنهای خود، در این مسابقه شرکت کنند.

مهمترین شرط طرح پیشنهادی کوتاهی،"بدیع" بودن و نوآوری در آنست و قالبهای رباعی، دوبیتی،تک بیت و طرح در اولویت می باشند.

تبصره : متن مورد نظر حتماً و حتماً و حتماً باید ویژگی اصلی کارت عروسی که دعوت از مهمانان می باشد را داشته باشد.

 

ویژگی های دیگر :

الف – تاریخ جشن در هفته میلاد مولای متقیان ( حضرت امیر) می باشد

ب- داماد، جنوبی و عروس، شمالی است.

ج – داماد، روزگاری غزلسرای عاشقانه ها بود و امروز بدیعه سرای لحظه ها

 

داوران :

عروس،داماد و سه نفر از اساتید خانم و آقای بلاگستان که بعداً اعلام می شوند.

 

نحوه ارسال :

کامنت گذاشتن در همین وبلاگ و برای همین نوشته، به صورت پیام خصوصی

 

مهلت ارسال : یکشنبه  سوم خرداد 1388

 

و از همه مهمتر جوایز مسابقه :

نفر اول – ربع سکه بهار آزادی به همراه چاپ متن پیشنهادی در کارت عروسی + دعوت به جشن به همراه خانواده

نفر دوم  و سوم – جایزه نقدی به تناسب جایزه مقام اول

 

 

 

پی نوشت - مجبورم به خاطر شرایط مسابقه... نظرات را پس از تائید به نمایش بگذارم تا حق کسی ضایع نشود.

منتظر متنهای پیشنهادی شما عزیزان هستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:58  توسط رضا سیرجانی  | 

 

 

روزي خدا به سينه ي من پا گذاشته

مهر تو را درون دلم جا گذاشته

 

تا من براي يافتنت دربدر شوم

ديوار را کشيده و در را گذاشته

 

بي شبهه آفريده تو را از  ژِنِ شراب

آنکس که در خمار تو ما را گذاشته

 

با زر کشيده خط لبت را و ناگزير

در موزه اش براي تماشا گذاشته

 

چون آسمان حسود شده از دل زمين

چشم تو را گرفته و دريا گذاشته

 

تا تو جهان بگيري بر روي روي تو

سرمايه اي به وسعت دنيا گذاشته

 

هم قند در قبال سمرقند داده و

هم خال در ازاي بخارا گذاشته

 

تحريم کرده نعمت مي را براي ما

در سفره ي لبان تو اما گذاشته

 

او خاک را به پاي تو پايين کشيده و

خورشيد را به دست تو بالا گذاشته

 

با فاصله کشيده اگر مهر و ماه را

مابينشان براي شما جا گذاشته

 

روزي که ياد داده به تو نازوغمزه را

انگشت روي ضعف دل ما گذاشته

 

چشمت چنان فريفت ندانستم از سرم

برداشته کلاه مرا يا گذاشته

 

غلامرضا طریقی

 

 

یک ماه گذشت...شیرین تر از خواب و گواراتر از رویا ...

هنوز نمی توان قضاوت کرد که اردیبهشت شمال زیباتر است یا زندگی آرام من و تو؟! ...دریاکنار مواج تر است یا هیجانات خوش طعم ما؟! عطر تن تو مست کننده تر است یا بوی بهار نارنج؟! تو عاشقتری یا من ؟! ....اما می دانم یک جایی در دل این البرزکوه که محل بالیدن اساطیر بیشمار ایرانی است....جایی درحاشیه رودخانه هراز.....در پیچ و خم شهرها و روستاها و امامزاده ها....یک نیروی مغناطیسی عجیب نهفته است که من و تو را در گرداب خود حل می کند و فرو می کشد و منگ و مست و عاشق ، هر سه شنبه - چهارشنبه تا دریا می کشاند و هر جمعه بر می گرداند. درست مثل موجهای خزر....حالا می خواهد بهانه اش تدریس باشد یا هر چیز دیگر...

جریان را دوست دارم....هفته های کار و سفر را دوست دارم...آن خانه هشتاد و چند متری بغل فرهنگسرای ارسباران را دوست دارم.....تدارک عروسی را دوست دارم.....سیزده رجب را دوست دارم... تو را ، تورا، تو را ، تو را ....دوست دارم.....اما اینها پرواز نیست....روزمرگی و در خویش تنیدن و از لحظه لذت بردن پرواز نیست...من و تو در نوک قله ایستاده ایم ... به اندازه ی کافی جرئت پرواز را در خود پرورانده ایم...فقط و فقط یک قدم مانده...دستت را به من بده...

 

پــَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

.

.

.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:44  توسط رضا سیرجانی  |