
نیم رخت ،وقتی روبروی کاناپه ارغوانی می ایستم، دیوانه ام می کند. نفسهایت درست عین عودی است که در هال خانه کوچکمان روشن کرده باشی. تو خوابی و موهای بلندت از دسته های کاناپه روی سنگ ریخته، درست مثل آبشار..
گفته بودی گرمایی هستی...درست برعکس من....پس منصرف می شوم که با انداختن پتو یا ملافه روی تن روشنت ، ابراز محبت کنم.... می نشینم روی زمین....زانو می زنم کنار کاناپه ارغوانی.....به جهیزیه عروسی می نگرم که برای چهارطبقه بالا آوردنش،پدرمان در آمد!
دماغم را به دماغت می چسبانم و بو می کشم تو را..... عاشق بازی گردن با بوهای کلفت خرمایی ات هستم.... همانها که می گفتی رنگ رطب است نه خرما! .... روی سرت دست می کشم و درگوشت زمزمه می کنم!...هنوز روی هوا هستم...هنوز باورم نمی شود که تو مال من شدی....
خیالات این ده ماه را مرور میکنم....آشنایی.....عاشقی....خواستگاری...عاشقی.....عقد....عاشقی....آن عروسی عجیب و آن شب رویایی... و حالا خانه خودمان....خانه ارغوانی من و تو......کلبه ای که آرشیتکت کوچک من... دلش می خواست مدرنتر از این بچیندش ولی .....
به ساعتم نگاه می کنم .... و به تو...یادم می آید قراری داشتم با خودم.. و با تو...امیدی ندارم که بشنوی اما در گوشت زمزمه می کنم :"بخواب عزیزم ... بخواب و آرام باش ....آرام باش تا چند دقیقه دیگر برمیگردم!"
به سمت بالکن میروم.... پرده ها را کنار می زنم و درِ تراس را باز می کنم...برای اینکه صدای خیابان اذیتت نکند پنجره را پشت سرم می بندم و رو به ماه می ایستم. ... نفسم را جمع می کنم و دستهایم را گره ......داد می زنم: "اللـــه اکـــــــبر!!! اللـــه اکـــــــبر!!! "
