تبليغاتX
حوض ماهی

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی

 

 

 

روبروی ماه

 

 

نیم رخت ،وقتی روبروی کاناپه ارغوانی می ایستم، دیوانه ام می کند. نفسهایت درست عین عودی است که در هال خانه کوچکمان روشن کرده باشی. تو خوابی و موهای بلندت از دسته های کاناپه روی سنگ ریخته، درست مثل آبشار..

گفته بودی گرمایی هستی...درست برعکس من....پس منصرف می شوم که با انداختن پتو یا ملافه روی تن روشنت ، ابراز محبت کنم.... می نشینم روی زمین....زانو می زنم کنار کاناپه ارغوانی.....به جهیزیه عروسی می نگرم که برای چهارطبقه بالا آوردنش،پدرمان در آمد!

دماغم را به دماغت می چسبانم و بو می کشم تو را..... عاشق بازی گردن با بوهای کلفت خرمایی ات هستم.... همانها که می گفتی رنگ رطب است نه خرما! .... روی سرت دست می کشم و درگوشت زمزمه می کنم!...هنوز روی هوا هستم...هنوز باورم نمی شود که تو مال من شدی....

خیالات این ده ماه را مرور میکنم....آشنایی.....عاشقی....خواستگاری...عاشقی.....عقد....عاشقی....آن عروسی عجیب و آن شب رویایی... و حالا خانه خودمان....خانه ارغوانی من و تو......کلبه ای که آرشیتکت کوچک من... دلش می خواست مدرنتر از این بچیندش ولی .....

به ساعتم نگاه می کنم ....  و به تو...یادم می آید قراری داشتم با خودم.. و با تو...امیدی ندارم که بشنوی اما در گوشت زمزمه می کنم :"بخواب عزیزم ... بخواب و آرام باش ....آرام باش تا چند دقیقه دیگر برمیگردم!"

به سمت بالکن میروم.... پرده ها را کنار می زنم و درِ تراس را باز می کنم...برای اینکه صدای خیابان اذیتت نکند پنجره را پشت سرم می بندم و رو به ماه می ایستم. ... نفسم را جمع می کنم و دستهایم را گره ......داد می زنم: "اللـــه اکـــــــبر!!! اللـــه اکـــــــبر!!! "

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:18  توسط رضا سیرجانی  |