پیش نوشت : روش بسیار خوبیست برای بی خبری...اینکه من چی بودم و چی شدم...اینکه من چه چیزهایی را دوست دارم...اینکه به گذشته پناه ببری قبل از آنکه هول آینده خفه ات بکند... اینکه به روی خودت نیاوری که بر تو چه گذشته....اینکه مثل یک بیمار روانیِ تنها یا یک زندانی دربند سلول انفرادی هی بنشینی و به در و دیوار نگاه کنی و فکر کنی به ماضی بعید و ماضی استمراری...
به هر حال سنگی که خودم انداخته بودم سرانجام به خودم برگشت و به دعوت راضیه بانو به بازی دیگری دعوت شدم...به احترام این بانوی عزیز و به حرمت تمام کسانی که دعوت پیشین مرا اجابت کردند ... منهم در این بازی شرکت می کنم.
۱۰ چیزی که دوست می دارم:
۱- کتلت : از بین آشنایان و دوستان و فامیل و اهل محل و کسبه بازار ... اگر بپرسی رضا به چه غذایی علاقه دارد...فقط و فقط یک پاسخ خواهی شنید....پاسخی که مطمئنم همه می دانند : "کتلت" ... من برای این نوع از اغذیه بشری می میرم و تقریبا هیچ کنترلی روی آن ندارم. جالب اینجاست به بوی آن هم ویار عجیبی دارم و بارها بوده که در کوچه و خیابان کنار پنجره خانه ملت ایستاده و با بوی کتلت زندگی کرده ام. شاید باورتان نشود به خوبی یادم است که روز تولد شانزده سالگیم مامانم از صبح تا عصر ...سرپا توی آشپزخانه ایستاد و برایم هفتاد تا کتلت درست کرد.آنسال ما به جای کیک روی کوهی از کتلت شمع گذاشتیم و بنده فوت نمودم.اتفاقاً دیشب هم جایتان خالی برای افطار کتلت داشتیم و بدیعه بانو با تمام کم تجربگی اش دارد مشق عشق می کند پیش ماهیتابه و معشوق شکمی ما!
۲- هندوانه : اینقدر بدم می آید که توی مهمانی و رفت و آمدها هندوانه را تکه تکه می کنند و تعارف می کنند...اینها که جایی را نمی گیرد پدرمن!!.... اینجانب یک هندوانه کامل را در بیست دقیقه می خورم و جالب اینجاست که معده ام جوری عادت کرده که اگر اینکار را نکنم مریض می شوم. هندوانه های تهران که انگار پلاستیکی است!! اما هر بار از کرج یا شمال هندوانه های اصیل می آورم و دبـــخور!!!
۳- کتاب خوانی و روزنامه خوانی سر مستراح : اگر کتاب یا روزنامه ای پیدا نکنم حتی اگر قضای حاجتمان بریزد به مستراح نمی روم.... اکثر رمانها...شعرها.... روزنامه ها و مجله های عالم را در مستراح می خوانم.من عادت عجیبی دارم که تا صبحها دوش نگیرم امکان ندارد از در خانه بیرون بروم. بنابراین اگر مثلا ساعت هشت از خواب بیدار شوم...چهل دقیقه سر مستراح مطالعه می کنم... ده دقیقه دوش می گیرم و لباس می پوشم و تازه نزدیک ساعت نه به فکر این میفتم که بروم سر کار .... بارها شده که بالای یک ساعت سر توالت نشستم و می شود گفت هفتاد درصد شعرهایم را همزمان با عمل تخلّی سروده ام....البته تراوشات بالا و پایینم یکی شده معمولاً.
۴- رانندگی خرکی : هیچ چیز به اندازه رانندگی خرکی مرا آرام نمی کند. یک بار میدان آرژانتین را برعکس دور زدم..... یک بار با سرعتی حدود شصت کیلومتر سر بالایی یوسف آباد را که غلغله هم بود دنده عقب آمدم( از فتحی شقاقی تا سینما گلریز)....... بارها و بارها مسیر تهران تا کرج را با رنو... بیست دقیقه ای رفته ام...طوری که از همه ماشینها حتی C5 و Mazda 3 جلو زده ام. اما احتیاط می کنم. اینرا از بچه هایی که مسافر من بوده اند بپرسید.
۵- سفر، سفر، سفر : اگر ماهی یک بار سفر نرم دیوانه می شوم....روانی به معنای واقعی کلمه!... در ایران غیر از خوزستان که آرزویش برای همیشه روی دلم مانده به اکثر دهات و شهرها سفر کرده ام.... غرب و شرق دنیا را هم دیده ام...اما سیر نمی شوم.....ولع سفر همیشه توی وجودم هست!
۶- جشنواره فیلم فجر : از دوران دانشجویی میراثی در من مانده .... آنهم اینکه باید هرسال بروم و تمام فیلمهای جشنواره فجر را ببینم...حتما هم توی صف بایستم...دنیای صف جشنواره از دنیای درون آن زیبا تر است!... سال هشتاد می خواستم فیلم "ارتفاع پست" را که ساعت ۱۱ صبح در سینما فرهنگ اکران می شد ببینم.... زمستان سردی بود و سوز وحشتناکی میامد...ساعت چهار صبح شال و کلاه کردم خودم را به قلهک رساندم...دیدم هفت هشت نفری توی صف جلوتر از من ایستاده اند و جا گرفته اند!!!! ... با خودم گفتم بابا: "...خل تر" از من هم توی این دنیا هست!!!...با مزه تر آنکه حدود ساعت ۱۱ که رسید توی صف دعوا شد و پلیس و پلیس کشی و خرتوالاغ !!!...تا اینکه ما رو از صف انداختند بیرون و فیلم را ندیدم که هیچ کتک هم خوردیم!!!...... چرا جای دوری بروم همین سال هشتاد و شش از ۱۰ صبح تا ۱۲ شب...یعنی ۱۴ ساعت توی صف فیلم " کنعان" در اریکه اریانیان بودم.وقتی بلیط ساعت ۳ صبح گیرم آمد... بلیط "به همین سادگی" را از بازار سیاه خریدم و از ساعت ۱ تا ۳ .. " به همین سادگی" را دیدم و از ساعت ۳ تا ۵ .."کنعان" را... شش و ربع بود که به خانه رسیدم و هفت و نیم رفتم سر کار...این یعنی عشق!!
۷- فیفا : بدون شک این بازی عجیب و سحر کننده ... هووی خانمهاست!!!..... عیال ساده ما را بگو که برای اینکه دل ما را شاد کند رفته و روی موبایلش فیفا ریخته!!!....از بچگی هر بار که می خواستم تصمیم مهمی بگیرم اول سی دی های فیفایم را می شکستم تا ترک کنم...اصلا دنیای من با فیفا شکل دیگری است...مجازی مجازی مجازی.... پر از لذت و مستی.
۸- فضولی در موبایل و یخچال دیگران: به هر مهمانی یا مراسمی که میروم...با هرکس که رفیق می شوم...به خانه هرکسی که راه پیدا می کنم ... قبل از هر چیز این اولتیماتوم را می دهم که موبایلهایتان را از دم دست من جمع کنید...من بی اختیار به هر موبایلی که می رسم ...حالا می خواهد مال هرکسی باشد...از رئیسم گرفته تا زنم..... مسیجها و لیست تلفنهایش را چک می کنم...هیچ کنترلی هم روی این قضیه ندارم...مهمانی هم که می روم...به هر بهانه ای خودم را به یخچال صاحبخانه می رسانم تا دید بزنم....وگرنه تا اخر مجلس ناراحتم!!!!
۹- خل بازی و خنداندن دیگران : حتی در ازای له کردن شخصیت خودم، ترجیح می دهم دیگران را بخندانم تا از لحظاتی که با من هستند حس خوبی داشته باشند. هرنوع خل بازی و دلقک بازی که به ذهنم برسد و هر حرف و دری وری مجاز و غیرمجازی که امکان داشته باشد.. به کار می برم تا بخندانم و شاد کنم... و واقعا از اینکار لذت می برم...به اندازه سرودن شعر.. شاید هم بیشتر!!!
۱۰- لحظه وحی شعر : حس پیامبرگونه این لحظه را با دنیا عوض نمی کنم!.... آنقدر لذت بخش است که برایش سالها صبر می کنم اما زور نمی زنم!
پی نوشت : هر که دلش خواست به بازی دعوت است!
