پیش از این شمال را به دریایش می شناختم و تابستان را تنها فصل شمال! ... حالا خودم را می بینم که در دیماه یخبندان، مستِ مستِ مستِ مست روی هراز می لغزم و پرتقالها را بو می کشم تا به خانه شما برسم. خشکی لبها و دستانم را با باران محبت شمالی تو می آمیزم و خوی گرمم را با عطر خنک تن تو.
من کویری ام ... به آب رسیدن.... در باران فریاد زدن و با دریا رقصیدن آرزوی من است.... و تو نهایت آرزوی من!
بانوی هنر و معماری ! ناز خاتون ! خانوم معلم کوچولو! استاد نازنین من! کم سن و سالیت را مثل همیشه با معلوماتت بپوشان و دهان دانشجوهای سمج و مردم آزار را ببند. امتحانهایتت را بگیر....نمره پروژه بچه ها را بده...همه را پاس کن و به خانه بیا..
آخر نا سلامتی مهمان دارید.
مهمانی که پنج سال پیش بی خبر از همه جا سروده بود :
تجريش مي رويد!؟ .. نه آقا نمي روم
دربند مي رويد!؟ … نه بابا نمي روم
با اين لكنته اي كه امانت گرفته ام
اصلا به سمت عالم بالا نمي روم
راهم جنوب شهر ، خيابان عاشقيست
در كوچه هاي سرد شماها نمي روم
پشت تمام هستي خود ، ايست مي كنم
بي دسته گل به ديدن ليلا نمي روم
گفتم به مادرم كه اگر چه مخالفي
با من بيا به جان تو تنها نمي روم
امروز جيب خالي من جاي عكس توست
فردا كنار عكس تو آيا نمي روم ؟!
حالا به انتهاي خيابان رسيده ايم
كم كم پياده مي شوم ، اما، … نمي روم
ابر و غروب و زنگ در و اضطراب سبز
يا مي روم درون دلش … يا نمي روم …..
و تازه می فهمم که لیلای من که بود و من مجنون کدام لیلی بودم!!
و تازه می فهمم ارزش پدر و مادر و حرفهایشان چیست و چه لذتی دارد که پشتت باشند و نه تنها انتخابت را تحسین کنند بلکه عاشق عروس خانه ات شوند.
و تازه می فهمم از چه لجنزاری نجات یافتم و چگونه از باتلاقی سه ساله به زمین سفت خدا رسیدم.
و تازه می فهمم عاشقی چیست وقتی کمتر از گل نگویی و کمتر از گل نشنوی!
برایم دعا کنید.... نه ببخشید!!! "برایمان" دعا کنید!
پی نوشت : هی نگویید چرا شعر تازه ندارم...من ماه هاست "بدیعه" سرایی می کنم.