روزي خدا به سينه ي من پا گذاشته
مهر تو را درون دلم جا گذاشته
تا من براي يافتنت دربدر شوم
ديوار را کشيده و در را گذاشته
بي شبهه آفريده تو را از ژِنِ شراب
آنکس که در خمار تو ما را گذاشته
با زر کشيده خط لبت را و ناگزير
در موزه اش براي تماشا گذاشته
چون آسمان حسود شده از دل زمين
چشم تو را گرفته و دريا گذاشته
تا تو جهان بگيري بر روي روي تو
سرمايه اي به وسعت دنيا گذاشته
هم قند در قبال سمرقند داده و
هم خال در ازاي بخارا گذاشته
تحريم کرده نعمت مي را براي ما
در سفره ي لبان تو اما گذاشته
او خاک را به پاي تو پايين کشيده و
خورشيد را به دست تو بالا گذاشته
با فاصله کشيده اگر مهر و ماه را
مابينشان براي شما جا گذاشته
روزي که ياد داده به تو نازوغمزه را
انگشت روي ضعف دل ما گذاشته
چشمت چنان فريفت ندانستم از سرم
برداشته کلاه مرا يا گذاشته
غلامرضا طریقی
یک ماه گذشت...شیرین تر از خواب و گواراتر از رویا ...
هنوز نمی توان قضاوت کرد که اردیبهشت شمال زیباتر است یا زندگی آرام من و تو؟! ...دریاکنار مواج تر است یا هیجانات خوش طعم ما؟! عطر تن تو مست کننده تر است یا بوی بهار نارنج؟! تو عاشقتری یا من ؟! ....اما می دانم یک جایی در دل این البرزکوه که محل بالیدن اساطیر بیشمار ایرانی است....جایی درحاشیه رودخانه هراز.....در پیچ و خم شهرها و روستاها و امامزاده ها....یک نیروی مغناطیسی عجیب نهفته است که من و تو را در گرداب خود حل می کند و فرو می کشد و منگ و مست و عاشق ، هر سه شنبه - چهارشنبه تا دریا می کشاند و هر جمعه بر می گرداند. درست مثل موجهای خزر....حالا می خواهد بهانه اش تدریس باشد یا هر چیز دیگر...
جریان را دوست دارم....هفته های کار و سفر را دوست دارم...آن خانه هشتاد و چند متری بغل فرهنگسرای ارسباران را دوست دارم.....تدارک عروسی را دوست دارم.....سیزده رجب را دوست دارم... تو را ، تورا، تو را ، تو را ....دوست دارم.....اما اینها پرواز نیست....روزمرگی و در خویش تنیدن و از لحظه لذت بردن پرواز نیست...من و تو در نوک قله ایستاده ایم ... به اندازه ی کافی جرئت پرواز را در خود پرورانده ایم...فقط و فقط یک قدم مانده...دستت را به من بده...
پــَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
.
.
.
