تبليغاتX
حوض ماهی - اگر نبودند...!!!

حوض ماهی

غزلها و نوشته های رضا سیرجانی

 

به خودم که نگاه می کنم .بیست و هفت سال از زندگیم می گذرد. پشت سر این بیست و هفت سال خاطرات تلخ و شیرین و تجربیات سخت و دلپذیر است. چه هستم و چه بودم و چه شدمهای من، همه در گرو بودن آدمهای دور و برم بوده و حالا دلم می خواهد بنویسم. از کسانی که اگر نبودند زندگیم مسیر دیگری می رفت . می خواهم معرفی کنم ده نفری را که اگر نبودند....من هم اکنون نبودم...یا حداقل این نبودم :

 

اول - پدر بزرگاصولاً  نوه اول پسری بودن و نام خانوادگی را یدک کشیدن، آدم را مورد توجه و عزیزدردانه می کند. اگر این عزیزدردادنه را لوس بار بیاوری ... می شود بی عار و باعث ننگ.... امّا اگر سعی کنی آدم بارش بیاوری، شاید به همان اندازه که ارجش مینهی، مزد دستت را بدهد و برای خودش کسی شود.

آدم کردن من در طفولیت و نوجوانی، تلاش بزرگ پدربزرگ مرحومم بود.باید نوه "حاج سالار" می شدی و باعث افتخار...."حاج سالار"ی که خودش خیّر و بزرگ و سرشناس شهر بود.از سن سه سالگی قرآن را به من آموخت،طوری که در شش سالگی جزء سی ام را حفظ بودم. با آنکه از شعر و متون ادبی بدم میامد از پنج سالگی مرا مجبور به گوش دادن به حافظ و حکایات گلستان سعدی می گرد و به ازای هر شعر حافظ که حفظ می کردم ، هزار تومان به من هدیه می داد. شما خودتان فکر کنید هزار تومان سال شصت و شش چقدر پول بود! شش ساله که بودم از روی دیوان حافظ به صورت نقاشی حروف را می نوشتم و با آنکه سواد نداشتم، به حالت نقاشی-خط به حساب خودم مشق حافظ می کردم. اولین بار که در هفت سالگی روزه کامل گرفتم و نمازهایم مرتب شد، قالیچه ای برایم خرید که هنوز که هنوز است برایم یادآور باخدا بودن است و درون دلم زیارتگاهی است برای خودش....

از هشت،نه سالگی برایش نامه اداری و حقوقی می نوشتم. نه اینکه خودم بنویسم.بلکه او دیکته می کرد و من می نوشتم. گاهی مرا مجبور می کرد که با او به بانک بروم و کارهای بانکی و چک و سفته و این حرفها را یاد بگیرم. شکار را از او آموختم. با تفنگ بادی پنج و نیم . در میان آن درخت سدری که اندازه خودش سن داشت،گنجشک و کفتر می زدیم و کباب می کردیم و می خوردیم.آخر خودش زمانی شکارچی قابلی بود ولی از زمانی که آهوی حامله ای را با بچه توی دلش شکار کرده بود ، توبه کرده بود!!!

تمام شعرهایی که بعد از سالها از ذهنم فروریخت، پس زمینه ای از پدربزرگ و حیاط رویایی خانه او دارد! بسامد بالای  کلماتی مثل "ماه"، " حوض" ، " درخت" ، در شعرهای من واگوی همین مطلب است.

حتی مرگ او هم برای من درسهایی داشت که زندگی ام را از این رو به آن رو کرد. بعد از مرگش، منی که سالها از شهر و دیار خودم رفته بودم و حتی به خانواده ام سر نمی زدم، آموختم واقعاً " حاج سالار" که بود و"نوه حاج سالار" بودن، چه افتخاریست و در عین حال چقدر سخت است! من با مرگ او و فهم اینکه چقدر یک آدم می تواند در عین تواضع و گوشه گیری بزرگ باشد تازه فهمیدم که چه کسی هستم و چه خونی در رگ هایم است!....نتوانست آدمم کند! امّا خودم متوجه شدم که از همین مقداری که به آدمیت نزدیک شدم نباید عقبگرد کنم.

 

دوم- پدرم : تاثیر پدرم بر من بسیار جالب است. او بیش از آنکه پدرم باشد، رفیقم است. رفیقی که دورادور هوایت را دارد و سر بزنگاه به دادت می رسد. از همان سال اول مدرسه یک جورهایی به من فهماند که باید قابل افتخار باشی و اگرچه هیچگاه به طور مستقیم در درس و مدرسه من دخالت نکرد،اما حواسش بود که پای من نلغزد.هیچ وقت از شعر و شاعری خوشش نمی آمد و تا زمانی که دانشگاه قبول شدم شعر را مانع موفقیت درسی ام می دانست. شاید اگر او نبود من الآن شاعر خوبی بودم ولی درس و دانشگاه را به باد می دادم.

جالب ترین تاثیر پدرم بر من، بار آوردن من روی پای خودم بود. به جای اینکه به من خرجی بدهد برایم کار پیدا کرد. به جای اینکه برایم خانه بخرد، برایم وام قابل توجهی جور کرد و دفترچه قسطش را به من داد. تا زمانی که با زحمت و پول خودم اناردونه(رنوی قرمز کوکچم) را نخریدم و خودم را ثابت نکردم ، کمک مالی به من نکرد. حالا من ارزش پول حاصل از زحمت را می دانم. حالا من اگر غرق در ثروت هم شوم می دانم چیزی را که با زحمت به دست آوردی یک شبه به باد نمی دهی! حالا اگر همین بابای دوست داشتنی فلان و فلان و فلان را به من هدیه می دهد، می داند که جنبه اش را دارم و برای حفظ داشته هایم ، عاقلانه برخورد می کنم.

 

سوم- مادرم : معلم بودن یعنی بلد بودن اصول تربیتی. ما هم زیر سایه چنین مادری بزرگ شدیم. مادری که هرگاه به من گفت فلان کار را نکن تا سرم به سنگ نخورد و به غلط کردن نیفتادم، منظورش را نفهمیدم. کلاس اول ابتدایی بودم و ماشالله تپل مپل و اورسایز. برای اولین بار دیکته نوزده و نیم شدم و نمره ای غیر از بیست را به خانه آوردم.آنروز  مادر به من ناهار نداد و این تنبیه چنان در وجود من رسوخ کرد و داغم کرد که تا پیش دانشگاهی شاگرد اول استان بودم و حتی در سالهای دبیرستان از افشای اینکه مثلاً فلان درس را نوزده و هفتاد و پنج گرفتم وحشت داشتم...وحشت که نه! شرم داشتم!!!

در سالهای آخر دانشگاه که به منجلاب عفریته ای گرفتار شده بودم ،خیلی راحت و در کمال بی شرمی و بی صفتی، پدر و مادرم را کنار گذاشته بودم و به خاطر عشوه های مکارانه یک بیمار روانی، عین یک نوکر دست به سینه به فرمان معشوق مجازی حتی حال آنها را نمی پرسیدم . در این حال آنها در عین اینکه داشتند دق می کردند و روز به روز شکسته می شدند ،حتی با من برخورد بد نکردند....... آری ! نه پدرم و نه مادرم حتی به من "نه" نگفتند و حاضر شدند به خاطر من، به درخواستهایم تن در دهند! این رفتار عجیب  آنها و فوت پدربزرگم که مرا متوجه ریشه و شخصیتم کرد ،مرا چنان منقلب نمود که به خودم آمدم و خود را به شاخه درختی گرفتم و از آن باتلاق متعفن در آمدم..... وگرنه الآن یا من در گوشه تیمارستان بودم یا یک آدم فراموش شده خود فروخته! یک ذلیل به تمام معنا...

 

چهارم- آقای فضل الله میرشکار : معلم املاء و انشای سال اول راهنمایی را هرگز فراموش نمی کنم.نمی دانم کجاست و چه می کند! او مرا که از انشاء متنفر بودم به توصیف ترغیب کرد و آنقدر انشاهایم خوب شد که یکی دوتا داستان نوشتم و بعد هم شعر و شعر و شعر..... او سر امتحان موضوع انشاء می داد و من برایش غزل می گفتم. از همان سال هفتاد و چهار دیگر ندیدمش...اما اگر او نبود....

 

پنجم- بهمن محمدزاده : شاعر جوان همولایتی ما که زبان شعری مرا دگرگون کرد و سکوی پرتابم شد. زمانی که من دوازده ساله بودم او دانشجو بود و تاثیری که در امروزی شدن زبان شعری من داشت ، باعث شد که پایم به سطح اول شعر دانش آموزی کشور باز شود و دریچه ارتباطم با دنیای شاعران دهه هفتاد گردید.اگر بهمن نبود....

 

ششم- فرهاد صفریان: از تب و تاب کنکور که افتادم و دانشجو شدم،خلاء شعر و انجمنهای شعر را با تمام وجودم حس میکردم. آن زمان شعرهایم را برای مجله "جوانان امروز" می فرستادم و آن هم شعرهای من و پیمان سلیمانی و برادران نامدار خودمان را چاپ می کرد. خلاء خواندن شعر داشت روانی ام می کرد. تا اینکه یک روز نشستم توی گوگل، کلمات " غزل" ، " غزل معاصر" و اینجور چیزها را سرچ کردم تا به وبلاگ فوق العاده فرهاد صفریان رسیدم و این بود دریچه ورود من به دنیای مجازی شعر!!! تاثیری که کار فرهاد بر من، شعر من و ارتباط من با شاعران دیگر داشت غیرقابل تصور است... شعرهای بعد از وبلاگی شدنم به گفته خیلیها با قبل از آن قابل مقایسه نیستند. بعدها با حقیقی شدن این رابطه بهترین دوستان زندگی ام را نیز در همین عالم یافتم و هنوز محو این هستم که اگر فرهاد نبود....

 

هفتم - امیرمهرتاش : همدم هفت ساله من که اکنون یک سال است که به خاطر دکترا  آنور آب رفته...البته به آنور آب نه به اینور آب(سنگاپور)!!! .... او پنج سال با من همکلاسی دانشگاه و سه سال همکار-در دو میز مجاور- بود. او سمبل موفقیت درسی برای من بود...قلق نگارش مقاله های علمی را به من آموخت و مرا در ورطه ای انداخت که به رشته و کارم علاقه مند شدم. شاعر تریبونهای دانشکده های علوم انسانی به لطف او ارائه دهنده مقالات در کنفرانسهای معتبر علمی با عنوان "مهندس" شد. کک ادامه تحصیل و زبان خواندن را او در تنبان من انداخت و خودش هم گذاشت و رفت. اگر او نبود من یک کارمند لیسانسیه ساده بودم و بزرگترین موفقیتم اضافه شدن چهل-پنجاه تومن به فیش حقوقی ام بود!

 

هشتم - نون . نون: روزی از میدان ونک رد می شدم ، دختری در سایه دادگاه خانواده ایستاده بود و گریه می کرد. به دوستش می گفت :" حمید قدر مرا ندانست. حمید قبل از من دوست دختر نداشت و نمی دانست زن خوب یعنی چه! "

حالا این خاطره را داشته باشید تا برسیم به این موضوع! گفتم انصاف نیست سه سال با یک نفر باشی و در لیست تاثیرگذاران زندگیت حرفی از او نزنی! از او تشکر می کنم برای اینکه باعث شد که با تمام وجودم بفهمم که زنِ بد چه قابلیتهایی دارد. بددلی، تهمت مدام به خیانت، گیر دادن چپ و راست، فشار مالی،اجبار به بریدن از خانواده، تهدید به شقه شقه شدن در صورت حتی ذکر نام خواهر و مادرت،ناسزا ، خوردن وقت و زندگی و همه ساعات روزت!! اجبار به ماندن در تهران بدون اجازه اینکه سفر و یا حتی ماموریت بروی،قهرهای مداوم و عشوه های مکارانه برای گرفتن باج.... همه و همه اینها قابلیتهای یک زن بد است و او چنان مرا داغ کرد که تا آخر عمر قدر " بدیعه" نازنیم را خواهم دانست! البته اینرا هم اعتراف می کنم که من به او به همان مقداری که او به من ، بدی کرد و شاید هم بیشتر از آن، ظلم کردم و قصد مظلوم نمایی ندارم اما کم سن و سالیش و مشکلاتی که ناعادلانه برایش پیش آمد و همینطور رفتارهای ضد و نقیض و شل کن-سفت کنهای من در طول رابطه با او، در رفتارهای او با من بی تاثیر نبود.

از او تشکر می کنم که باعث شد قدر زن آینده و زندگی و داشته هایم را بدانم. از او تشکر می کنم که باعث شد خودم را بهتر بشناسم. اگر او نبود ، ارزش زندگی آرام را می دانستم....

 

نهم - علیرضا قیطاسی : دوست نادیده اینترنتی من که با سرچ اطلاعاتی در مورد مالزی، او را که دانشجوی دکترای برق بود یافتم. او در پی مهاجرت به نیوزیلند بود و من علاقه مند به تحصیل در مقطع دکترا ! به همین سادگی و با همین شانس و تقدیر باور نکردنی جایش را به من تعارف کرد و من با صحبت حضوری با استادش ،توانستم پذیرش بگیرم و به احتمال قریب به یقین تا اواسط آذرماه امسال مسافرم! انشاالله اگر کارم برای کشور دیگری جور نشد همه چیز برای رفتن به جای او جور شده ...اما اگر او نبود....

 

دهم- بدیعه ی من: امروز سالگرد اولین دیدار من و اوست. گاهی اگر فرصتی را در زندگی از دست بدهی دیگر بخت به سراغت نمی آید...بخت من...عشق من.... آرامش من و پناهگاه من ... همین فرشته است. زمانی که با او آشنا شده بودم نوک پرهایم را چیده بودند. نه پر پرواز داشتم و نه حتی آرزوی آنرا.... در یکسال چنان زندگی ام از این رو به آن رو شد که باورش برای خودم هم سخت است.... این سیّده خانم کوچک من.... این معلم هنر و معماری....چنان به بالهای شکسته ام رسید و چنان پروازم داد که در آرزوهای خودم فکر رسیدن به چنین جایی را تا پنجاه شصت سالگی نمی کردم...به مرد او بودن بیش از همه ی افتخاراتم ،افتخار می کنم!!!...در مورد نبودن او حتی تصور هم نمی کنم.

 

 

پی نوشت 1: هرگونه خودستایی، غرور، عدم تواضع و غیره در نوشته فوق حمل بر نفهمی نویسنده است! به بزرگواری خود ببخشید. سعی کردم اینطوری نشود.

پی نوشت2 : دلم می خواهد این یک بازی شود شبیه بازی شب یلدا.....بیایید امتحان کنیم. مثلاً من برای شروع از دوستان زیر دعوت می کنم :

 

فرهاد صفریان

کرگدن

زهرا باقری شاد

شراره عزیزی

مهدی نقی پور

 

شما هم بنویسید و معرفی کنید تاثیرگذارترین افراد زندگیتان را.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:47  توسط رضا سیرجانی  |